با پيوستن به خبرنامه ILSSW از آخرين اخبار پايگاه آگاه شويد

ايميل: 
نام:     
عضويت:لغو عضويت:
                


حماسه ملّی و فلسفهء تاریخ

مرتضی ثاقب‌فر
ماهنامه نگاه نو، آذر 1370


حماسهء ملي هنري است استثنايي، و چنان نيست که همانند ساير هنرها چون شعر، موسيقي، قصه، نمايش، نقاشي، معماري، مجسمه‌سازي و... همواره در درازاي تاريخ وجود داشته يا اکنون و چه بسا در آينده نيز به آساني پديدار شود. حماسهء ملي محتوايي عميقاً سياسي-فرهنگي دارد که بويژه هنگام کوشش قومي براي تشکيل يک ملت و يا هنگام آسيب ديدن و تجزيهء شديد روح و مظاهر ملي پديدار مي‌شود تا به شکل‌گيري مجدد ارگانيزم واحدي به نام جامعهء ملي ياري رساند.

من در اين مقاله مي‌خواهم نشان دهم که هر حماسهء ملي والاترين جلوهء خودآگاهي تاريخي و بنابراين، گونه‌اي فلسفهء تاريخ يک ملت است. پيداست که براي اثبات اين مدعا، نخست بايد مفهوم‌هاي خودآگاهي تاريخي، فلسفهء تاريخ و حماسه بازشکافته شوند و سپس پيوند ميان آنها از نظر منطقي استوار گردد، يعني نشان داده شود که حماسهء ملي جلوه‌اي از خودآگاهي تاريخي، خودآگاهي تاريخي گونه‌اي فلسفهء تاريخ، و بنابراين حماسهء ملي برابر با گونه‌اي فلسفهء تاريخ است.

 

الف. آگاهي و خودآگاهي در تاريخ

بزرگترين انديشمندي که دربارهء آگاهي و خودآگاهي تاريخي سخن گفته، فيلسوف نام‌آور آلماني فريدريش هگل است.

به انديشهء هگل، جهان ساخته و پرداخته و ميدان کنش و کوشش روح يا «مينوي ناب» (idea absolne) است. کوشش روح براي ساختن جهان، و به سخن ديگر براي تحقق خويش در جهان، چهره و درونه‌اي خردمندانه دارد، و يا به زبان دانشمندان با قانون‌هايي علمي انجام مي‌گيرد. جلوهء اين خرد در تاريخ آدمي، يعني بخش خودآگاهي روح، همان روح جهاني است. يا به سخن ديگر، روح جهاني براي تحقق خويش در گيتي فرمانبردار قانوني است که به آن خرد گوييم. به نظر وي، هر قوم يا ملّتي روحي ويژه دارد که پرتوي از آن روح کلي است. اما اين پرتو به همه يکسان نتابيده است و هر قوم به فراخور گنجايش‌ها و شايستگي‌هاي مينوي خود از اين روح جهاني برخوردار است. به گفتهء او: «وجه امتياز روح هر قوم از اقوام ديگر، تصورات آن قوم از خويشتن و نيز سطحي بودن يا عميق بودن درک آن از روح است.»[1]

به هر روي، شايد بتوان انديشهء هگل دربارهء روح جهاني و روح قومي و فراگرد آگاهي و خودآگاهي و ارتباط اين همه را با حماسه، به ترتيب زير فشرده کرد:

1) خردي خدايي که در عين حال قانون علمي نيز هست (همچون قانون‌هاي طبيعي مانند گردش منظومهء خورشيدي)، بر جهان و از اين رو بر تاريخ جهاني، فرمانرواست.

2) تجلي مشخص يا پيکرمند [= Concret] اين خرد در تاريخ جهاني، همان روح جهاني است که هر بار به چهرهء روح يک قوم ويژه پديدار مي‌شود.

3) هر قوم به فراخور نيرو و شايستگي مينوهاي خويش، پرتوي از روح جهاني را در خود دارد و تا متحقق ساختن آنها از پاي نمي‌نشيند.

4) جلوهء متحقق روح قومي، آگاهي‌هاي هر قوم است که به سيماي نهادهاي گوناگون اجتماعي، فرهنگي، ديني و سياسي در مي‌آيد و بدين‌سان، تحقق مادي مي‌يابد.

5) آگاهي با برنهادن خويش و برابر نهادن اين چهره‌هاي گوناگون مادي‌شده خود در برابر خويش، به خودآگاهي مي‌رسد و خودآگاهي در عين حال اصل ويژه هر قوم است که روح پيوسته در تکاپوست که بدان تحقق بخشد.

يکي از مهمترين جلوه‌هاي خودآگاهي، تاريخ‌نويسي است. تايخ‌نويس راستگوي ساده، همچون آگاهي روح جهاني است که تاريخ را، به عنوان آگاهي تحقق‌يافته، در برابر خود مي‌نهد و به خودآگاهي ساده دست مي‌يابد. وليک فيلسوف تاريخ، آگاهي‌هاي (و براستي خودآگاهي‌هاي) همهء تاريخ‌نويسان راستگو را برابر خود مي‌نهد و با بررسي انديشيدهء آنها، به خودآگاهي والاتري، يعني فلسفهء تاريخ، دست مي‌يابد.

بدين‌سان، خودآگاهي هر قوم برابر فلسفهء تاريخ آن قوم است، همچنانکه خودآگاهي جهاني برابر با فلسفهء تاريخ جهان است.

6) ليک در اين ميان، نه تاريخ‌نويس راستگو و نه فيلسوف تاريخ را، با افسانه‌ها و حماسه‌ها کاري نيست، چرا که «نه اقوام داراي آگاهي آشفته و نه تاريخ آشفتهء آنها، هيچ‌يک را نمي‌توان موضوع تاريخ فلسفي جهان قرار داد.»[2]

7) از سوي ديگر، هر قوم هنگامي که همهء غايات خود، يعني آگاهي‌هاي خويش، را تحقق بخشيد، ديگر کاري در اين جهان ندارد و روي به تباهي مي‌گذارد و جاي به قومي برتر مي‌سپارد که داراي آگاهي‌هاي برتري است.

روي هم رفته، چنين پيداست که هگل، حماسه را از يک‌سو در شمار خودآگاهي قوم مي‌شمارد، و از سوي ديگر بهاي چنداني به آن نمي‌دهد. من تنها در اينجا پرسش‌هاي زير را پيش مي‌نهم تا پس از نگاهي به برداشت‌هاي کلي ديگران دربارهء حماسه، عقايد او را در اين زمينه اندکي بيشتر بکاوم:

اگر بنابر دستگاه فلسفي هگل، حماسه جزو هنرهاست و هنر در سه پايهء بزرگ هگلي، در شمار والاترين خودآگاهي‌هاست، چگونه مي‌توان هنگام بررسي خودآگاهي تاريخي، حماسه را يکباره بي‌ارج دانست؟

اگر به گفتهء خود او، اين درست است که «وجه امتياز روح هر قوم از اقوام ديگر، تصورات آن قوم از خويشتن است»، آيا افسانه‌ها و حماسه‌ها از تصورات هر قوم از خويشتن خويش، چيزها به ما نمي‌گويند؟ و آيا حماسه براستي چيزي جز تصور هر قوم از خويشتن خويش است؟

اگر «تاريخ‌نويس بايد افراد ملت‌ها را آزاد گذارد تا آنچه مي‌خواهند و آنچه را گمان مي‌کنند که مي‌خواهند، خود باز مي‌گويند[3]»، آيا در حماسه‌ها و افسانه‌ها، آرزوهاي قوم و گمان ايشان دربارهء خويش به بهترين جلوه تجلي نمي‌کند؟

و بويژه اگر اين درست است که «روح رويدادها چون به کمال پرورش يافته باشد از خود آگاه مي‌شود. يک جنبهء اساسي زندگي و کار [در چنين جامعه‌اي]، آگاهي آن از غايات و منافع و نيز اصول خويش است- و ويژگي ديگرف روش آن در توجيه رفتار خويش در برابر ديگران و طرز تأثيرش بر روش تصور آنان براي برانگيختن ارادهء ايشان است»[4]، آيا حماسهء ملي، گونه‌اي ديگر از «آگاهي جامعه به غايات و منافع و اصول خويش» نيست، و بويژه «روش آن [اين نيست] که رفتار خويش را توجيه کند و براي برانگيختن ارادهء [يکايک افراد جامعه] بر روش تصور آنان تأثير گذارد»؟

و سرانجام، آيا اگر قومي پيش از آنکه سراسر غايات مينوي خويش را تحقق بخشيده باشد، يعني هنگامي که هنوز داراي ورزه و نيروي دروني مينوي نيرومندي است، در برابر يورشي بيگانه گرفتار شکستي بزرگ و تاريخي شود و اين شکست بويژه از سوي قوم يا اقوامي باشد که يا داراي مينوهايي فروتر هستند و يا قوم شکست‌خورده چنين مي‌پندارد، آنگاه باز بايد اقوام پيروز را داراي «اصل برتر» پنداشت و قوم شکست‌خورده را براي هميشه از تاريخ بيرون نهاد؟

به اين پرسش‌ها نيز باز خواهيم گشت.

اما در اينجا، پيش از آنکه به «حماسه» بپردازيم، نگاهي کلي به مفهوم «فلسفهء تاريخ» مي‌اندازيم.

 

ب. فلسفهء تاريخ

«فلسفهء تاريخ چيزي نيست جز بررسي انديشه‌گرانه تاريخ[5].» در برابر اين دو پرسش بنياد که فلسفهء تاريخ چيست و کارکرد آن کدام است، هگل فلسفهء تاريخ را والاترين پايهء خودآگاهي مي‌داند و کارکرد آن را نيز، با اين پيش‌فرض بنياد که «خردي بر جهان فرمانرواست»، کشف منطق يا خرد تاريخ مي‌شمارد. ليک اين انديشه که منطق يا خردي بر جهان و تاريخ جهان فرمانرواست، تنها ويژهء هگل نيست بلکه ازآن همهء پيامبران و نيز انديشمنداني است که فلسفه‌اي براي تاريخ جهان مي‌شناسند، چه اين را آشکارا گفته باشند و چه پوشيده. به گفتهء درست هگل، اينکه دين‌ها مي‌گويند خواست و خرد خداوندي يا «مشيتي الهي» بر جهان فرمانرواست، يعني جهان بازيچهء پيشامدها و يا تصادفهاي بيرون از خويش نيست، با همان اصلي که هگل ياد مي‌کند، همساز است. حال، اينکه هر ديني خردي  را بر جهان فرمانروا بداند که دين ديگري آن را عين بي‌خردي بپندارد و خود «مينوي خرد» (و يا به گفتهء هگل «صورت معقول») را به گونه‌اي ديگر گزارش کند، پرسشي ديگر است که اکنون موضوع گفتار ما نيست. اين حقيقت دربارهء فيلسوفان مادّي تاريخ نيز راست است، گرچه خود آن را نپذيرند و آن «خرد» را علتي مادي بنامند. باز به گفتهء هگل، هنگامي که او خردي را بر جهان فرمانروا مي‌داند، در واقع به قانون‌هاي طبيعي مانند جنبش منظومهء خورشيدي و جز آن نيز مي‌نگرد، با اين جدايي که سپهر يا گيتي خود به وجود چينن خردي آگاه نيست. جدايي ديدگاه فيلسوفان مايد با هگل و يا دين‌هاي جهان، تا آن حد است که هر يک چيستي و چگونگي اين خرد را به گونه‌اي ويژه گزارش مي‌کنند. از دين باستاني ايران گرفته تا فيلسوفان يونان کهن از سنت اوگوستن گرفته تا فيلسوفان مادّي سدهء هجده که به روشنگران نامدار شده‌اند و به پندار خود در پيکار با نفوذ خداشناسي در فلسفهء تاريخ، انديشهء علّيت را وارد فلسفهء تاريخ کرده‌اند، از هگل گرفته تا کارل مارکس، همگي جويا و گزارشگر «منطقي» براي جنبش تاريخ و فراگرد آن بوده‌اند.

از اين رو، جز تحصّل‌گرايان که براي حرکت تاريخ منطق و خردي نمي‌شناسند، سراسر فيلوسفان تاريخ در اينکه خرد يا علت يا علت‌هايي ويژه بر جهان فرمانرواست، با يکديگر همسازند. اما آنچه از ديدگاه کنوني من مهم است، واقعيت بي‌چون تأثير انديشهء فلسفي تاريخ بر حرکت واقعي آن است، جدا از اينکه خود چه داوري ارزشي در اين باره داشته باشم. بدين گونه، آنچه موردنظر من است، تأثير بي‌گمان انديشهء فلسفي تاريخ، يعني آگاهي (چه اين آگاهي درست باشد يا دژآگاهي نباشد) بر جنبش تاريخ و بنابراين، بر تمام نهادهاي اجتماعي است.

حتي مارکس که بنياد فلسفهء او بر تقد مماده بر آگاهي استوار است، از اين واقعيت نتوانسته است يکسره بگريزد و در نوشته‌هاي روزگار جواني خويش، و بويژه کتاب‌هاي بينوايي فلسفه و مينوشناسي آلماني بارها به اهميت آگاهي طبقه‌اي در شکل‌گيري و حتي موجوديت طبقه اشاره مي‌کند. از ديدگاه مارکس، يک طبقه هنگامي براستي ساخته مي‌شود که اعضاي آن افزون بر دارا بودن سودهاي اقتصادي يگانه و داشتن نقشي يگانه در توليد، داراي همبستگي طبقه‌اي نيز باشند، و همبستگي طبقه‌اي بدون داشتن «آگاهي طبقه‌اي» شدني نيست.[6]

بدين‌سان حتي مارکس نيز اين را تا اندازه‌اي دريافته است که يک نهاد اجتماعي مانند طبقه، پيش از آگاه شدن به هستي خويش، چيزي آشفته و ناپيوسته و بي‌جان است که اجزا و افراد آن پراکنده و ناپيوسته‌اند. و البته وقتي يک اندام يا ارگان داراي اجزايي پراکنده و ناپيوسته باشد، ديگر نه تنها ارگان نيست، بلکه خاويه‌اي است از هم پاشيده و آشفته و بي‌کيستي [= هويت]. اين واقعيت دربارهء نهادهاي ديگر اجتماعي مانند دين، دولت، خانواده و جز آن نيز به راست مي‌آيد. يعني آشکار است که هيچ ديني بدون آگاهي ديني، هيچ دولتي بدون آگاهي به هستي خويش به عنوان دولت، و هيچ خانواده‌اي بدون آگاهي کلي اعضاي آن به چيستي و کارکرد نهاد خانواده نمي‌تواند موجوديتي براستي عيني داشته باشد.

نتيجهء سخن آنکه، هر آگاهي و انديشه‌اي –جدا از درست يا نادرست بودن آن- تعيين‌کننده و راستابخش شکل و درونه و چيستي و کيستي موضوع خويش است. هر قوم يا ملتي چيزي نيست جز آنچه خود از خويشتن در انگارهء خويش دارد و جز الگويي که مي‌کوشد تا به آن دست يابد. و اين الگو را در هر زمان، افسانه‌ها، دين‌ها، فلسفه‌ها و به طور کلي جهان‌بيني‌هاي آن قوم تعيين مي‌کنند.

گفتيم که هر فلسفهء تاريخي جوياي علت و منطقي ويژه براي تاريخ است تا جنبش تاريخ را از طريق آن تبيين يا گزارش کند. يکي اين علت يا انگيزه را در خواست خداوندي مي‌بيند، يکي در کوشايي خرد ناب و آهنجيده و ديگري در ارضاي تمايلات مادي و آن ديگري در انگيزه‌هاي جنسي با نام روانکاوي. اما قدر مشترک همهء آنها، باور به وجود منطقي خردمندانه در پس رويدادهاي تصادفي است و اينکه به هر حال تاريخ در پس رخدادهاي بظاهر پراکنده و آشفتهء خويش، غايتي دارد و به فرجامي ويژه مي‌انجامد.

بدين‌گونه، هر فرهنگي با جهان‌بيني ويژهء خويش (شکل گرفته از افسانه‌ها، دين‌ها، فلسفه‌ها و يا جهان‌بيني‌هاي امروزي)، در واقع دانسته و ندانسته فلسفهء تاريخي دارد که از دريچهء آن نه تنها به جهان کنوني و آينده، بلکه حتي به تاريخ گذشتهء خود مي‌نگرد. هر فرهنگي طرحي براي جهان مي‌انگارد و مي‌نگارد که در اين طرح، گذشته و اکنون و آينده را مي‌گنجاند. پس براستي هر فرهنگ، تاريخ گذشتهء خويش را از همين دريچه مي‌نگرد و از اين رو، در تاريخ‌نويسي، آن بي‌سويي ناب‌پنداري که حتي هگل آرزوي آن را دارد، جز پندار چيز ديگري نيست. ادوارد هالت کار مي‌گويد:

 «اگر نسبت به آينده آگاهي نداشته باشيم، تاريخ هم نداريم، ملت‌ها و همچنين ملت‌هاي بالقوه‌اي که در امپراتوري هاپسبورگ قرن هجدهم گرد آمده بودند، از آن رو توده‌هاي غيرتاريخي ناميده مي‌شدند که از آينده‌شان آگاهي نداشتند؛ ولي همين که اين توده‌ها به دست يافتن آرزوهايي براي آيندهء خود آغاز نمودند، تاريخ گذشته‌شان را هم کشف و اختراع کردند.»[7]

و اين سخن کوچکي نيست. وقتي حقيقتي را طرح نمي‌افکني تا همچون دورنماي اميدبخش خويش بدان بنگري، هيچ واقعيتي را نيز در نمي‌يابي؛ وقتي سنجيداري براي بازشناختن حق يا راست از ناراست نداري، واقعيت را نيز در هيچ دستگاه پيوندگر و يگانه‌اي نمي‌تواني بريزي تا آن را بازشناسي؛ وقتي مينويي در برابر خويش نداري، مينه‌اي هم نمي‌تواني بسازي؛ و هنگامي که آرماني نداري، واقعيت کنوني نيز از چنگ چيره‌جويانه‌ات مي‌گريزد. انسان با فلسفهء تاريخ داراي تاريخ مي‌شود، همان‌گونه که با تاريخ داراي فلسفهء تاريخ. اين يک پيوند دو سويه ميان عين و ذهن است. چنانکه به زبان دانشمندان امروزي، اگر هنگام پژوهش پديده‌اي، انگارش [= hypothèse] يا زيرنهاد يا فرضيه‌اي از پيش نداشته باشيم، به نگرش [= Théory] يا نظريه‌اي دست نمي‌يابيم و نمي‌توانيم نتيجهء پژوهش خويش را در چارچوبي همگون و هماهنگ و بسامان بريزيم و ازآن طرحي کلي بيرون بکشيم، و آگاهي‌هاي مار در کرانهء «داده‌هايي» پراکنده و ناهمگون و بي‌پيوند متوقف خواهند ماند.

بدين شمار، فلسفهء تاريخ جز جستن طرحي منطقي و خردمندانه براي جهان چيزي نيست. همان گونه که اسطوره يا افسانه، همان جهان‌بيني و طرح منطقي فرهنگ‌هاي کهن و آغازين براي تبيين رويدادهاي گيتي و زندگي اجتماعي آنهاست و دين مرحله‌اي پيشرفته‌تر از اين تبيين به شمار مي‌رود، حماسه نيز همچون فلسفهء تاريخ اقوام است که به جاي آنکه فيلسوفي تدوين‌شان کرده باشد، براستي به شکل روايت‌ها و افسانه‌ها، آيينهء تمام‌نماي همان طرح منطقي نمايش و تبيين تاريخ گذشتهء قوم و سکوي پرشي براي چيرگي بر واقعيت تلخ موجود و دست يافتن به مينوهاي قوم در آينده است. در صورتي که به معناي سادهء اين جملهء هگل که: «فلسفهء تاريخ چيزي نيست جز بررسي انديشه‌گرانهء تاريخ»، بنگريم، در مي‌يابيم که اگر در فلسفهء تاريخ اين فيلسوف است که همچون ذهن انديشه‌گر جامعه و همچون نمايندهء سراسر جامعه مي‌خواهد دربارهء تاريخ انديشه‌گرانه بينديشد و قانون‌ها يا خرد عام آن را بر آهنجد، در حماسهء ملي، اين کل جامعه است که افسانه‌ها، باورها، مينوهاي ديني و اجتمايع و سياسي خود را در قالب روايات و داستانها مي‌ريزد و با زباني حماسي آنها را تکرار مي‌کند که بدين وسيله آنها را دريابد، فلسفه يا علّت کردارهاي گذشتهء خويش را بازشناسد، از آنها نيرو بگيرد، تا بتواند آيندهء خويش را برسازد. افسانه و دين، انديشه‌هاي مينوي و ايزدي و جهان‌شناسي يک قوم است، و حماسه نگرشي نازنده و بالنده و گزافه‌آميز به گذشتهء قوم و مينوهاي آن و رنج‌هاي قوم براي تحقق آن مينوهاست. حماسه مي‌خواهد منطق و علت تاريخ پيشين قوم را بيابد، بيان کند و چونان طرح و برنامه‌اي براي تاريخ آيندهء قوم، آن را پيش نهد. اسطوره و دين دستمايه‌هاي حماسه را فراهم مي‌سازند و حماسهء ملي، تحقق آنها و بويژه يادآوري چگونگي تحقق آنهاست. اما همهء سخن دربارهء حماسه اين نيست. پس حماسه چيست؟

بايسته است که چيستي حماسه را دقيق‌تر بررسيم.

 

ج. آگاهي و خودآگاهي حماسي

«حَمَسْ» در زبان تازي به معناي سختي و شدت در کار است، و واژهء «حماسة» در عربي کم‌کم معناي شجاعت را نيز يافته است. در زبان فارسي نيز آن را گاه به دليري‌نامه و گاه به پهلواني‌نامه نوشته‌اند که هيچ‌يک نادرست نيست.

پيش از آنکه به بررسي ديدگاه دو انديشمند بزرگ غربي يعني ارسطو و هگل بپردازيم، نگاهي به دانشنامهء لاروس بزرگ و نير لاروس قرن بيستم مي‌اندازيم، زيرا معمولاً در دانشنامه‌ها کوشش بر آن است تا چکيدهء باورهاي علمي يک جامعه ارائه شود.

لاروس قرن بيستم حماسه را داستان منظومي مي‌داند از:

«رويدادهاي قهرماني که اغلب با شگفتي همراه هستند و از نيروهاي عادي سرشت انساني فرا مي‌گذرند. عنصر ديگر حماسه، خارق عادت بودن آن است که البته نمي‌توان اين ويژگي را همچون ابزار يا ماشين ساده‌اي آزادانه در اختيار قهرمان حماسه نهاد، زيرا خارق‌العادگي بايد پيش از هر چيز در دل قهرماني اصلي منظومه وجود داشته باشدف بايد بيانگر مفهوم ويژه‌اي از زندگي، سرنوشت، دين و ميهن ارائه دهد که خود شاعر به آن باور داشته باشد. گذشته از آن، حماسه را نبايد با تاريخ اشتباه کرد، چرا که موضوع تاريخ واقعيت است، حال آنکه حماسه از پندا و تخيل بهره مي‌برد.»

و لاروس بزرگ مي‌افزايد:

حماسه جنبه‌اي جمعي در خود دارد و قهرمان حماسه همواره به فراخور آرمان دورهء خويش نمودار و معرّف شور و سوداي جمعي انساني است. سرچشمهء شگفتي و خارق عادت بودن حماسه نيز همين شور و انگيزشي است که قهرمان آن را تا حدّ مافوق طبيعي فرامي‌برد. کارهاي اعجاب‌انگيز، به هيچ روي آرايه‌هايي لزوماً ساختگي نيستند، بلکه در گوهر تخيل حماسي - تخيلي که به اسطورهء جمعي زندگي مي‌بخشد – وجود دارند.

مارکس‌گرايان افزون بر حماسهء ملّي به حماسهء طبقه‌اي نيز باور دارند و از اين لحاظ، بويژه نمايشنامه‌هاي برتولت برشت الگوي استدلال آنهاست. اما خود مارکس به حماسهء طبقه‌اي اشاره‌اي ندارد و دربارهء حماسهء ملي نيز ژرف‌تر از هواداران خود سخن مي‌گويد. وي در گروندريسه مي‌نويسد:

چرا نبايد کودکي تاريخي بشر در شکوفاترين دورهء کمال او، به مثابه مرحله‌اي که هرگز بازنمي‌گردد زيبايي سرمدي براي او داشته باشد؟... زيبايي هنرشان براي ما، با رشد نيافتگي جامعه‌اي که آن هنر را پديد آورد تناقضي ندارد. اين هنر، برعکس، بيشتر نتيجهء همان شرايط اجتماعي است و از همان ناپختگي اجتماعي جدا نيست، چرا که فقط در همان شرايط مي‌توانست پيدا شود و ديگر هم تکرارشدني نيست.[8]

مارکس در اينجا از جمله به دو نکته‌اي اشاره مي‌کند که مورد توجه ماست: يکي عناصر عام هنر که برغم خاستگاه‌هاي اجتماعي زماني – مکاني خويش در هر حال لذت‌بخش و افسون برانگيزند؛ و دوم آنکه حماسهء ملي بازگشتني نيست.

با اين همه، اين بررسي گرچه با حماسهء ملي کار دارد و نه با حماسهء ديگري، اما اصولاً حماسهء واقعي را نيز همان حماسهء ملي مي‌داند نه حماسهء فردي (مانند ميان اعراب) و يا حماسهء طبقه‌اي (به پندار مارکس‌گرايان)، زيرا طبقه –حتي با داشتن آگاهي طبقاتي- يک ارگانيزم کامل مانند جامعه به شمار نمي‌رود و نمي‌تواند به شمار رود و بنابراين کارکرد حماسه در آن اثري ديرپاي بر حيات کل ارگانيزم ندارد و همانند حماسهء فردي پديده‌اي گذراست.

ارسطو و هگل هر دو براي بررسي حماسه، اثر بزرگ هومر ايلياد و اوديسه را در برابر خود دارند و از اين رو طبيعي است اگر کرانه‌هاي اين اثر، افق ديد و داوري آنها را با همهء بزرگي کرانمند سازد.

به نظر ارسطو، سرشت هنري انسان که آفريدگار شعر است، از دو سرچشمهء اصلي مايه مي‌گيرد. نخست انديشهء نازش و بالش به کردار نياکان و بزرگي و عظمت روح است که بنياد شعراي حماسي و پهلواين را مي‌سازد، و دوم گرايش به خرده‌گيري و عيب‌جويي است که از آن، نکوهشنامه يا هجو زاييده مي‌شود. حماسه بنياد و زمينهء آفرينش سوگنامه (= تراژدي) است و از شعرهاي نکوهشي يا هجونامه‌ها، نيز، آثار خنده‌انگيز يا کمدي به وجود مي‌آيد.

بدين گونه، ارسطو براي حماسه جايگاهي بلند قائل است و آن را «تقليدي به وسيلهء وزن، از احوال و اطوار مردمان بزرگ و جدّي»[9] مي‌شمارد، در حالي که کمدي را «تقليدي از اطوار و اخلاق زشت... که موجب ريشخند مي‌شود»[10] مي‌داند. و معتقد است سوگنامه که خود زادهء حماسه است، مردم را «از آنچه در واقع هستند برتر و بالاتر نشان مي‌دهد»، حال آنکه «کمدي مردم را فروتر و پست‌تر از آنچه براستي هستند، تصوير مي‌کند.»[11]

دربارهء وجود رويدادهاي شگفت و خارق عادت در حماسه، ارسطو – مانند بسياري موردهاي ديگر – خرده‌گيري‌هاي افلاطون بر هومر و رخدادهاي بظاهر نابخردانه در حماسهء او را، نمي‌پذيرد و اعتقاد دارد که: «محک و معيار ارزش و سنشج در شعر و سياست، و يا در شعر و ساير فنون، يکي نيست.»[12]

بنابراين، نه تنها خود به اين گونه شگفتي‌ها خرده‌اي نمي‌گيرد، بلکه رويدادهاي نشدني شدني‌نما را بر امور شدني ولي نشدني‌نما، برتر مي‌شمارد.

ارسطو با بازشناخت يگانگي از سويي و آغاز و پاياني به هم پيوسته، يا غايتي براي حماسه، از سوي ديگر، گويي فقط يک گام مانده است که حماسه را چيزي همانند فلسفه بداند.

و اما هنگامي که اين فيلسوف آشکارا از فلسفي‌تر بودن شعر در سنجش با تاريخ و برتري آن سخن مي‌گويد و دليل خود را نيز درست بر آرماني بودن شعر و واقعي بودن تاريخ مي‌نهد، آنگاه تيزبيني اين اَبَرمرد تاريخ انديشه، آدمي را به کرنش وامي‌دارد.

«کار عمده و عمل خاص شاعر آن نيست که امور را آن چنان که در واقع روي داده است نقل و بيان کند، بلکه کار او اين است که امور را به آن نهج که ممکن است اتفاق افتاده باشد نقل و روايت کند. اما امور، بعضي به حسب احتمال ممکن هستند و بعضي ديگر به حسب ضرورت. در واقع شعر درآورده است و آن ديگر در قالب نثر زيرا ممکن هست که تاريخ هردوت به رشتهء نظم درآيد وليکن با اين همه، آن کتاب همچنان تاريخ خواهد بود، خواه نظم باشد و خواه نثر، ليکن تفاوت [بين مورخ و شاعر] در اين است که يکي سخن از آن گونه حوادث مي‌گويد که در واقع روي داده است، و آن ديگر سخنش در باب حوادث و وقايعي است که ممکن است روي بدهد. از اين روست که شعر، فلسفي‌تر از تاريخ و مقامش بالاتر از آن است. زيرا شعر بيشتر حکايت از امر کلي مي‌کند، در صورتي که تاريخ از امر جزئي حکايت دارد.»[13]

و اما هگل: چنانکه پيشتر گفته شد، هنرها و از جمله حماسه، در پايهء آخر سه پايهء بزرگ هگل، و به سخن ديگرف در هم‌نهاد کلي فلسفهء او قرار دادر که همان خودآگاهي يا روح مطلق است، يعني پايه يا دمي (= moment) که روح به خودآگاهي دست مي‌يابد. در اين مرحله موضوع روح خود اوست و آگاهي، خود را در برابر خويش دارد و بدين گونه، انديشه انديشه را مي‌انديشد. به ديگر سخن، روح در اين مرحله پي مي‌برد که آنچه همچون عيني در برابر او قرار دارد، چيزي جز خودش نيست و بنابراين آگاه مي‌شود که خود مطلق است. در شناخت‌ها يا پايه‌هاي ديگر، آگاهي چيزهايي بجز روح را برمي‌رسيد: يا به طبيعت مي‌پرداخت و يا به روح تحقق يافته و مادّي شده، يعني جامعه. ليک در هنر (همانند دين و فلسفه) آگاهي به بررسي آگاهي مي‌پردازد. براي نمونه: هنگامي که انسان جامعه را بررسي مي‌کند، گرچه نهادهاي اجتماعي همان آگاهي‌هاي انساني عينيت‌يافته هستند، اما چون يکسره عيني شده‌اند در برابر ذهن قرار دارند و چيستي ديگر يافته‌اند و در نتيجه به نظر هگل، روح آدمي در اينجا آزادي‌اش کاستي دارد و ناقص است. ليک روح هنگام بررسي و شناخت خويش، «جز خودي»اش از ميان مي‌رود و به آزادي مطلق دست مي‌يابد.

بي‌آنکه بخواهم خواننده را با خود به فضاي پيچيدهء انديشه‌هاي هگل بکشانم، ناچارم براي استوار داشتن اينکه چگونه نمونهء هومري حماسه، انديشهء ويژهء هگل را در اين زمينه کرانمند مي‌سازد و گذشته از آن، پافشاري فيلسوف نيز براي توجيه سه پايهء خويش، چگونه بر اين کرانمندي مي‌افزايد اندکي از برخورد او را با شعر حماسي گزار شکنم.

هگل در پديده‌شناسي روح، در فصل «هنر زنده» [يا جاندار]، پس از گزارش اينکه چگونه روح قومي به مرحله‌اي مي‌رسد که خو درا از ديگران بازمي‌شناسد و جدا مي‌سازد و به فرديت خويش پي مي‌برد، در فصل بعدي يعني فصل «هنر مينوي [يا روحاني]» گويد:

روح‌هاي قومي با آگاهي يافتن به صورت ذات [= essence] خود به عنوان يک جانور ويژه، گرد هم مي‌آيند و با هم يگانه مي‌گردند. بدين گونه، قريحه‌هاي زيباي ملي ويژه، در پرستشگاه [= pantheon] يگانه‌اي (يعني به صورت ملتي واحد) گرد مي‌آيند که عنصر بنياد و منزلگاه آن، زبان است. در موجوديت روح يک قوم، ادراک محض خويشتن خويش به عنوان انسان کلي، شکل زير را دارد: اين روح با روح‌هاي ديگر – که همراه با آنها سرشت يک ملت را مي‌سازد- به منظور ايجاد يک نهاد مشترک پيوند برقرار مي‌کند و در کنار آنها، قومي يگانه و بنابراين آسماني يگانه [= دستگاه ايزدان] به وجود مي‌آورد. با اين همه، کليتي که روح با آن به هستي [= اينجابودگي être-la] خود دست مي‌يابد، فقط نخستين کليتي است که از فرديت حيات اخلاقي ناشي مي‌شود. اين کليت هنوز به بي‌واسطگي خود غلبه نکرده است و از اين قوم‌هاي [گوناگون]، هنوز دولتي واحد تشکيل نداده است. خصلت اخلاقي روح موجود يک قوم، جزئاً بر اعتماد بي‌ميانجي هستي‌هايي متکي است که نسبت به تماميت قوم خود منفرد هستند، و نيز جزئاً بر مشارکت بي‌ميانجي همگان -جدا از دگرساني طبقه‌اي- در برابر تصميم‌ها و کارهاي حکومت، تکيه دارد. در اين يگانگي - که در آغاز نظمي دائمي و پايدار نيست، بلکه به خاطر اقدامي مشترک ايجاد شده است- اين آزادي مشارکت فردي و همگاني موقتاً کنار نهاده مي‌شود. پس اين نخستين جماعت، بيشتر گردهمايي فردهاست تا چيرگي انديشهء آهنجيده‌اي که بايد مشارکت هستي‌هاي خودآگاه را به سوي اراده و عمل همگاني جلب کند.[14]

بدين‌سان، فيلسوف که جز قوم‌هاي پراکنده در جزيره‌هاي پر شمارهء يوناني، و نيز جز ايلياد و اوديسه را به عنوان حماسهء اين قوم‌ها در برابر خود ندارد، زمينهء بايستهء فلسفي را فراهم مي‌سازد تا به ما نشان دهد که نبردهاي ايلياد، براستي جز يگانگي قوم‌هاي پراکندهء يوناني، انگيزهء دروني ديگري نداشته‌اند.[15] وي سپس در گزارش نقش شاعر حماسه‌سرا، اندکي بعد مي‌افزايد:

شاعر حماسه‌سرا موجودي واقعي و يکتاست که حضور دارد و همچون آفريدگار جهان [حماسه]، آن را مي‌آفريند و [در اثر خود] عمل مي‌کند. سخن‌پردازي پر لاف و گزاف او، نيروي به خواب رفتهء طبيعت [آدمي] نيست، بلکه يادآوري [Mmemosyme] [16]

استيس انگليسي نيز در زمينهء نظر هگل دربارهء شعر حماسي مي‌نويسد::

اصل در شعر حماسي، عينيت[17]

بدين قرار، از آنجا که رويدادهاي حماسه «تمامي زندگي قوم يا عنصر خاصي را بر ما روشن مي‌کند» و «عصارهء روح يک قوم در منش قهرمان حماسه جمع مي‌آيد تا او را نمايندهء روزگار و ديار خود گرداند»، و نيز همهء بخش‌هاي حماسه در راه هدفي يگانه، کل به هم پيوسته و يگانه‌اي را مي‌سازند، حماسه چونان يک اثر هنري که از تاريخ به فلسفه نزديک‌تر است، سخت به فلسفهء تاريخ نزديک مي‌شود. گرچه جدايي‌هاي چه بسا گران‌بهايي نيز با آن دارد..

از آنچه تاکنون گفته شد، مي‌توان برآيندهاي بنياد زير را بيون کشيد:

1.  اثر حماسي پيش از هر چيز يک اثر هنري است. از اين رو تعريف و کارکرد هنر هرچه باشد، جنبهء احساسي و عاطفي و شور و آرمانخواهي در هنر بيشتر و نيرومندتر از ديگر جنبه‌هاي آگاهي آدمي است.

2.  حماسه چون هنر است، از گونه‌هاي والاي خودآگاهي است.

3.  منظومهء حماسي، دليري‌نامه‌اي است که گرچه پشت بر گذشته دارد، اما براستي از آرمان‌هاي جمعي جامعه سخن مي‌گويد. بنابراين، در برداشتي که همگان بر سر آن هم‌داستانند، زندگي فرد نمي‌تواند و نبايد موضوع حماسه قرار گيرد، و اگر چنين شد (مانند آنچه گاه در ميان تازيان به حماسه شهرت دارد) آن ديگر حماسه نيست، بلکه رجزخواني فردي است. افزون بر اين، هنگامي که از آرمان جمعي سخن مي‌گوييم، جامعه را به عنوان اندامي زنده در نظر مي‌گيريم، و طبقه -حتي با وجود آگاهي طبقه‌اي- نمي‌تواند چونان يک اندام زنده با دستگاه‌هاي حياتي يا نهادهاي ويژهء خويش باشد، و بدين‌سان، حماسهء طبقاتي نيز معنا ندارد.

4.  همچنين، حماسه چه از گونهء افسانه‌اي [- اسطوره‌اي]، ديني و پهلواني باشد و چه از گونهء تاريخي آشکار، به هر حال بازتابندهء هدف‌ها و آرمان‌هاي قوم است، چرا که افسانه و دين نيز، جز بيانگر جهان‌بيني‌هاي مينوي و مادّي هر قوم چيز ديگري نيستند.

5.  همچنين، حماسهء راستين - چه سرايندهء آن پيدا نباشد و آن را به درست يا نادرست ميوهء روايت‌هاي ملي که طي سال‌هاي دراز انباشته شده است بدانند (مانند مهابهاراتا)، و چه در فرجام فرد ويژه‌اي چون هومر يا فردوسي اين روايات را گرد آورد و بسرايد - به هر روي آن گونه حماسه‌اي است که آرزوها، آرمان‌ها و هدف‌هاي قوم را در خود نهفته داشته باشد و آشکار است که اگر جز اين باشد، هيچ‌گاه همچون يک حماسهء ملي پذيراي جامعه نخواهد افتاد.

6.  با اين همه، حماسه از حيات پيشين قوم سخن دارد و بنياد سخن آن چه بر واقعيت استوار باشد و چه بر پندار، به هر حال گزارشي است از رويدادهاي پيشين. اين رويدادها خواه داستان‌گوي افسانه‌هاي ديني باشند يا تاريخي، و خواه پنداري باشند يا واقعي، سرشار از پيکارها، رنج‌ها، پيروزي‌ها و شکست‌ها هستند و قوم آنها را سرگذشت نياکان خويش مي‌پندارد. پس حماسه گونه‌اي تاريخ است، ليک تاريخي که ظاهراً در راستگويانه‌ترين سيماي خود، گزافه‌گويانه مي‌نمايد، و در پنداري‌ترين چهرهء خويش، پندار ناب.

7.  گفتيم حماسه گونه‌اي تاريخ است، اما تاريخ ساده نيست بلکه تاريخي آرماني است. زيرا تاريخ مي‌خواهد با رويدادهاي واقعي (آنچه که بدرستي روي داده است) سروکار داشته باشد، حال آنکه حماسه به رويدادهاي حقيقي و آرماني (آنچه که حق است و براستي مي‌بايست روي مي‌داده و قوم آرزوي روي دادن آن را داشته و دارد) مي‌پردازد، درست از همين رو بر تاريخ برتري دارد. به گمان ارسطو نيز چون حماسه «با کليات سروکار دارد و يگانگي کلي رويدادها و پيوند ميان آنها بنا به ضرورت وجود دارد، حال آنکه تاريخ از چنين يگانگي و پيوندي بي‌بهره است» و حماسه «بيشتر حکايت از امر کلي مي‌کند، در صورتي که تاريخ از امر جزئي حکايت دارد، پس حماسه فلسفي‌تر از تاريخ و مقامش بالاتر از آن است.»

8.  از آنجايي که حماسه ميوهء آرمان و پندار جمعي است، پس گزافه و شگفتي نيز بناگريز در آن راه دارد، و اين به باور ارسطو، نه تنها کاستي وآهوي آن نيست، بلکه جزء بايستهء آن است.

9.  از آنجايي که حماسه «تمامي زندگي قوم يا عنصر خاصي را بر ما روشن مي‌کند... [و] آئينهء تمام‌نماي زندگي قوم» است، و «قهرمانان آن داراي خصال کلي‌اند و عصارهء روح يک قوم در منش قهرمان حماسه جمع مي‌آيد تا او را نمايندهء رويگار و ديار خود گرداند.» و «همهء بخش‌هاي حماسه در پرتو عنصر معنوي واحدي مانند روح يگانهء قهرمان حماسه يا مقصود واحدي... با يکديگر کل يگانه‌اي را تشکيل مي‌دهند»؛ و از آنجايي که «روح قومي، تنها انگيزهء همهء کنش‌ها و آرزوهاي يک قوم است»؛ و از آنجايي که «وجه امتياز هر قوم از اقوام ديگر، تصورات قوم از خويشتن است»؛ پس حماسه «گونه‌اي آگاهي جامعه به غايات و منافع و اصول خويش» است که مي‌خواهد «رفتار [گذشته] خويش را توجيه کند تا ارادهء يکايک افراد جامعه را برانگيزد و بر شيوهء تصور آنان از خويش تأثير گذارد.»

10.  بنابراين از اين ديدگاه حماسه از تاريخ برتر است و يگانگي و کليتي دارد که تاريخ از آن بي‌بهره است. در حالي که فلسفهء تاريخ از آن بهره‌مند است. و بدين ترتيب، حماسه و فلسفهء تاريخ در اينجا سخت به هم نزديک مي‌شوند. هر دو از گذشته سخن مي‌گويند، پس گونه‌اي تاريخند و هر دو از يگانگي و کليت بهره دارند، پس گونه‌اي فلسفه‌اند.

11.  بدين شمار، هم حماسه و هم فلسفهء تاريخ مي‌کوشند که از ديدگاه کلي و به هم پيوسته و يگانه و منسجم به تاريخ بنگرند. در اين ميان، چنين مي‌نمايد که فلسفهء تاريخ مي‌کوشد تا نگرشي انديشيده و خردمندانه داشته باشد، ليک حماسه جز از ديدگاه آشکار آرمان و جز با شور و شيدايي و احساس، به گذشته و حال و آيندهء قوم نمي‌نگرد.

12.  

راست آن است که تاريخ‌نويس فلسفه گريز بظاهر واقع‌گراي نيز نمي‌تواند به واقعيات بنگرد بدون آنکه آنها را از غربال قالب‌هاي از پيش پرداختهء ذهني خود بگذراند، و اگر ما چون بندَتو کروچه نگوييم که تاريخ گذشته همان «تاريخ معاصر» است، دست‌کم ناچاريم با ا.ه. کار هم‌داستان باشيم که: «تاريخ در درجهء اول عبارت از مشاهدهء گذشته از دريچهء چشم حال و در پرتو مسائل کنوني است.»[18] پس اگر حال تاريخ‌نويس ساده چنين است، فيلسوف تاريخ که خود به وجود يک فلسفه، يعني دستگاهي بسامان و درچيده در ذهن خود اقرار دارد و مي‌خواهد جهان را با آن دستگاه هماهنگ سازد، در حالي که مدعي است هماهنگي جهان هم‌ساز با هماهنگي دستگاه فلسفي اوست، چگونه مي‌تواند مطمئن باشد که واقعيات را يکسره فرامشت خود دارد و «خرد فرمانرواي جهان» را دريافته است؟

13..  بدين‌گونه، نه فيلسوف تاريخ واقعيات را بدون بيختن آنها از غربال قالب‌هاي از پيش پرداختهء ذهن خود مي‌بيند، و نه حماسه‌سرا مي‌خواهد و مي‌تواند که يکسره از عينيت دور بماند و ذهنيت خود را بر واقعيات تحميل کند.

14.  پس چرا حماسه پديدار مي‌شود؟ اگر حماسه و فلسفهء تاريخ تا اين اندازه به هم نزديکند، روح جهاني که مي‌تواند (به گفتهء هگل) انديشيده به خويش بنگرد و جنبش خردمندانهء خويش را خردمندانه بشناسد، چه نيازي به خودآگاهي حماسي دارد؟ چرا روح به جاي انديشهء آرام و خردمندانه، اين چنين به تب و تاب مي‌افتد و به شور و شيفتگي و رنج و شادي‌هاي مستانه دچار مي‌شود؟

15.  همان‌گونه که روح فرد، هنگام روبه‌رو شدن با شکستي نابهنگام يا ناکامي بزرگ پيش‌بيني نشده‌اي، دست‌خوش آشفتگي و پريشاني مي‌شود، استواري به خويش يا در اصطلاح، «اعتمادبه‌نفس» خود را از دست مي‌دهد، به پندار مي‌افتد که شايد از بنياد چيزي و کسي نبوده است، هدف‌هاي نادرستي داشته، منش نيرومندي نداشته و روي هم رفته فردي ناشايست بوده است، و از اين رو، هر دم همچون رواني پريشان و از هم گسيخته و چندپاره، تصميمي متفاوت و متناقض مي‌گيرد و بدين‌گونه، بر درستي تمام «ارزش‌هاي» پيشين و مينوها، هدف‌ها، آرزوها و آرمان‌هاي گذشته خود ترديد مي‌کند، و در نتيجه روان او يگانگي دروني خويش را از دست مي‌دهد و چند پاره مي‌شود و حتي چه بسا چيستي و کيستي [= هويت] خود را از ياد مي‌برد؛ به همين سان، روح جمعي و روح قومي نيز در برابر شکست‌ها و ناکامي‌هاي بزرگ، به چندپارگي و پريشاني دچار مي‌شود و ناسازگاري‌هاي دروني جامعه افزايش مي‌يابد. اگر براستي هر قوم به علت کرانمند بودن و ناتواني روح خويش، شايستهء چنين شکستي باشد، طبعاً و بناگريز شکست را مي‌پذيرد. فرهنگ چيره را پذيرا مي‌شود. در آن تحليل مي‌رود و در نتيجه، زمان او در تاريخ جهاني به سر مي‌رسد و تب‌وتاب چنداني نيز فرو نمي‌افتد که اگر افتد نيز جنبش و پيچش او جز آخرين جنبش‌هاي کالبدي رو به مرگ و رواني رو به گريز، نيست. اما به وارون آن، اگر روح قومي نيرومند باشد و شکست را پذيرا نشود، سالم‌ترين و طبيعي‌ترين واکنش او در برابر چندپارگي آغازين خود، کوشش براي يافتن يگانگي پيشين خويش است. در اينکه دوباره کيستي يا هويتش را بازجويد، باور به ارزش‌هايش را در خود زنده کند، پريشاني و پراکندگي مينوها يا اعتقادات را از ميان بردارد و در نتيجه يگانگي دروني‌اش را بازيابد، تا شکل تحقق مادي آن، يعني يگانگي سياسي خود را نيز در قالب فرمانروايي متمرکز ملي و يگانه‌اي دوباره به دست آورد.

بدين‌گونه، روح دست‌خوش ناآرامي و بي‌قراري مي‌شود و از همهء ابزارها براي بازيافتن يگانگي دروني خويش سود مي‌جويد، که يکي از مهم‌ترين اين ابزارها، آفرينش حماسهء ملي است.

16.  بدين‌سان، راز اين شور و سودا و ناآرامي روح در همان بيدادي است که گاه بر روح قومي مي‌رود و هگل نيز خود کمابيش آن را پذيراست:

[19]

آري درست است. هر شکست براي هر قوم - حتي اگر سده‌ها به دير انجامد - لزوماً به معناي رسيدن قوم به غايات خويش و بنابراين پوسيدگي دروني او و در نتيجه شکست او به دست بيگانگان نيست. نبردها و شکست‌ها و پيروزي‌ها، رويدادهاي هر روزهء تاريخند. هيچ قومي در تاريخ يافت نمي‌شود که نه يک‌بار بلکه بارها مزهء شکست جنگي را نچشيده باشد. اما در اين ميان چه بسا اقوامي که با يکبار شکست براي هميشه از پهنهء روزگار پاک مي‌شوند و جز نام از آنها چيزي برجاي نمي‌ماند، و چه بسا قوم‌هايي که بزرگترين يورش‌هاي تاريخ را از سر گذرانده‌اند و همچنان پا برجايند..

حماسه تجلّي آن روح خودآگاه قومي است که خود باور ندارد به تمام غايات مينوي خويش دست يافته است و مينوهايش را يکسره در ماده خالي کرده است و از اين رو با شيدايي و شور و شيفتگي مي‌خواهد رنج‌ها و پيکارهاي گذشتهء خويش براي تحقق مينوهايش را به ياد آورد تا بتواند دوباره بپا خيزد و رستاخيز کند و «جهاني مينوي و همساز با مينه‌ها يا مينوهاي راستين خويش بيافريند و حقيقت خود را به کمال رساند و واقعيت بخشد.» حماسه از آن قومي است که به شکست باور ندارد، به «مرگ روح خويش» باور ندارد و فرمانروايي «اصل قوم پيروز» را بر «اصل قوم خويش» همچون اصلي برتر نمي‌پذيرد.

اگر اين درست باشد که به پندار هگل هر قوم - حتي اگر والاترين مينوها و غايات را داشته باشد - تنها يکبار بايد در صحنهء گيتي پديد آيد و سپس براي هميشه يا نابود شود و يا کناره‌نشين گردد، آنگاه براي پروس گرامي هگل نيز، پس از اين همه شکست‌هاي بزرگ، ديگر بختي در تاريخ نمانده است. اما مي‌دانيم که چنين نيست و اين گونه داوري يک‌سويه است. همان‌گونه که روان‌هاي مردمان والامنش را نمي‌توان به پذيرش شکست واداشت و آنها را به تباهي کشانيد، روح‌هاي اقوام والا و برتر را نيز نيم.توان با يک‌بار و حتي چندبار شکست تاريخي، براي هميشه از گسترهء تاريخ راند.

بدين‌سان، روح هنگامي که مي‌بيند بيدادي بر او رفته است و کوبه‌اي سخت ولي ناروا از سوي روحي پست‌تر - و يا به گمان او پست‌تر- بر او وارد آمده است، به تکاپو و تلاش مي‌افتد تا دوباره سر از خاکستر خويش بردارد، رستاخيز کند، نيرو و پايداري تازه بيافريند و حق خود را از گيتي بازستاند، و حماسه مهم‌ترين ابزار است براي اين رستاخيز روحي، برانگيختن روح قومي و افزايش پاياداري فرهنگي. حماسه مي‌خواهد روح قومي را «بيدار» کند و توانايي‌ها و نبردهاي پيشين را «به يادش آورد». با انديشه و خرد و استدلال به گذشتهء خويش نگريستن و فلسفهء تاريخ خويش را دريافتن و به جامعه بازتاباندن، ابزار و روش نيکويي است، اما ابزار سنگيني است که هميشه به موقع کارگر نمي‌افتد. هنر راستين، ابزار مؤثري است که مي‌تواند همهء جامعه و سراسر روح قومي را برانگيزد و احساس‌ها و انديشه‌هايي را انتقال دهد که دانش و فلسفه از عهدهء آن برنمي‌آيند.

بدين‌سان، در نگاه نخست، حماسهء ملي زادهء شکست بر روح‌هاي نيرومند است. روحي که چه درست و چه در پندار، خود را نيرومند و برتر از اقوام ديگر مي‌شمارد، به آساني تن به شکست نمي‌دهد.

يونانيان باستان، نه هيچ‌گاه در تشکيل يک دولت نيرومند و متمرکز کامياب شدند، نه براستي توانستند در برابر همسايگان نيرومندشان پايداري کنند، و نه اصولاً براي شاهنشاهي پهناور هخامنشي اهميتي داشتند. اما اين مهم نبود. آنچه مهم بود اين بود که آنها خود از خويشتن انگاره‌اي والا در ذهن داشتند. يونانيان همواره خود را برتر از ديگران و ديگران را بربر مي‌پنداشتند. همين پندار مهم‌ترين انگيزه براي رشد فرهنگي يونان و آفرينش آن‌چنان آثار دانشي و فلسفي و هنري گشت و بنابراين، بخش مهمي از اين پندار، دست‌کم در قلمرو فلسفه و هنر به واقعيت تبديل شد.

بنابراين حماسه ميوهء رنج شکستي است که بر ارواح نيرومند وارد آمده است و همچون ابزاري نيرومند براي جبران اين شکست به ميدان مي‌آيد و از اين رو کارکرد آن، برانگيختن روح قومي و رستاخيز قوم است.

17.  با اين همه، گرچه انگيزهء آغازين پديد آمدن حماسهء ملي، بيداري روح و رستاخيز قوم است، اما چه بسا حماسه‌هاي والايي همانند شاهنامهء فردوسي در عمل مي‌کوشند از اين هدف نيز فراتر روند، يعني از هدف اوليهء والا ولي کرانمند خويش، به کرانه‌اي ديگر، يعني کشف فلسفهء تاريخ قوم خود دست يابند. اندازهء کاميابي فردوسي در دستيابي به اين هدف، پرسشي است شايستهء پژوهشي جداگانه.

 


 

[1]- هگل، عقل در تاريخ، ترجمهء حميد عنايت، ص 67

[2]- همان، ص 5

[3]- همان، ص 8

[4]- همان، ص 7

[6]- Karl Marx, Misere de la phiosophie, PP 134-135

[7]]- اي. اچ. کار، جامعهء نو، ترجمهء محسن ثلاثي، ص 8

[8]- کارل مارکس، گروندريسه، ترجمهء احمد تدين، باقر پرهام، ص 39

[9]- ارسطو، فن شعر ترجمهء عبدالحسين زرين‌کوب، ص 26

[10]- همان، ص 34

[11]- همان، ص 35

[12]- همان، ص 35

[14]- Hegel, La Phenomenologie del’esprit, Tome II, P. 241.

[16]- Hegel, Ibid, P. 243

[17]]- استيس، فلسفهء هگل، ترجمهء حميد عنايت، ص 667

[18]- اي. اچ. کار، تاريخ چيست؟، ترجمهء حسن کامشاد، ص 30

[19]- هگل، همان، ص 84