|   برگ نخست    |    زندگی‌نامه    |    کارنامه    |    مقالات    |    مصاحبه‌ها و سخنرانی‌ها    |


 


رفتارشناسی جانوری یا جامعه‌شناسی جانوری؟

مرتضی ثاقب‌فر
ماهنامه دانشمند، آبان 1372


رفتارشناسي جانوري چه عملي است؟ آيا حق داريم آن را جامعه‌شناسي جانوري بناميم؟ صفت جدا کننده جامعه انساني از هر گونه جامعه ديگر چيست؟ پايه گذاران دانش رفتارشناسي عملي چه کساني هستند و چه عقايدي داشته اند؟

معتقدان به جامعه‌شناسي جانوري آن را رشته‌اي عملي مي‌دانند که به مطالعه روابطي که جانوران ميان خود دارند مي‌پردازد و برخي تا آنجا پيش مي‌روند که ميان اين رشته با «اتولوژي» تفاوت قائل‌اند. يعني آن را چيزي فراتر از اتولوژي مي‌شمارند. پيش از بررسي درستي يا نادرستي اطلاق مفهوم «جامعه» به گروه‌هاي جانوري و نيز بررسي تفاوت آن‌ها با جامعه‌هاي انساني، بايد ديد اتولوژي خود چيست؟

همان‌گونه که واژه جامعه‌شناسي از زندگي انساني به وام گرفته شده است، اتولوژي نيز چنين است. اين واژه از ريشه ethos يوناني به معناي آداب و رفتار و خلق و خوي آدمي است، چنان کهethique يا «دانش اخلاق» نيز از همين ريشه گرفته شده است. پس اين اصطلاح، در اصل به معناي آداب‌شناسي يا رفتارشناسي انساني است. اما در چند دهه اخير و بخصوص پس از پيشرفت مطالعه رفتار جانوران، اين نام به اين دانش اختصاص يافت و از اين رو به آساني مي‌توان آن را «رفتارشناسي جانوري » ترجمه کرد.

بدين ترتيب مشاهده مي‌شود که اتولوژي معناي فروتنانه‌تر و چه بسا علمي‌تري نسبت به جانورشناسي جانوري دارد. زيرا بلند پروازي خود را تا آنجا گسترش نمي‌دهد که حتي پس از مطالعه پيچيده‌ترين رفتارهاي گروه‌هاي جانوري، اين گروه‌ها را «جامعه» بنامد. با اين حال، رفتارشناس‌ها ظاهراً پس از مدتي مطالعه بر روي رفتارهاي پيچيده‌تر جانوران متوجه شده‌اند که بعضي از اين رفتارها خصوصيتي اجتماعي دارد. يکي از مشهورترين پژوهندگان اتولوژيست که پس از سال‌ها بررسي سرانجام نام رشته کار خود را به «جامعه‌شناسي جانوري» تغيير داده است، استاد رمي/شوون (Remy Chauvin) فرانسوي است که حدود 250 مقاله و بيش از 15 کتاب تحقيقي درباره رفتارشناسي جانوران به چاپ رسانيده که مهمترين آن‌ها اثر عظيم او به نام رساله‌اي در زيست‌شناسي زنبور عسل در 5 جلد است.

هنگامي که من براي اولين بار حدود پانزده سال پيش وي را ملاقات کردم، چند سالي بود که از تدريس او به عنوان استاد رشته ابداعي اش به نام «جامعه‌شناسي جانوري» در دانشگاه رونه دکارت (سوربن پاريس) مي‌گذشت. اين آشنايي صرفاً تصادفي بود، زيراعنوان رساله‌اي که من براي ادامه تحصيل انتخاب کرده بودم (آيا جامعه‌شناسي مي‌تواند دانش باشد؟) عنوان پر مدعايي بود که دانش و پژوهش‌هاي نظري دشوار و گسترده‌اي را مي‌طلبيد و به موضوع‌هاي انتخابي ساير هم‌ميهنان دانشمند‌تر و فروتن من که همواره به موضوع‌هاي کاربردي ساده‌تري بسنده مي‌کردند شباهتي نداشت و ظاهراً همين، توجه او را جلب کرده بود. از سوي ديگر، چون دل پر دردي داشت از خرده گيري‌هاي جامعه‌شناسان فرانسوي و اينکه نام‌گذاري و رشته او را چه بسا تجاوزي ناروا و غير علمي به عرصه جامعه‌شناسي انساني تلقي مي‌کردند، به خطا اميدي به استعداد نداشته من يافته بود تا با راهنمايي ام در تنظيم رساله، پاسخي به خرده گيران داده باشد. اما با اعتقاد تقريباً متعصبانه‌اي که خود من همواره به نقش عامل «آگاهي» يا شعور در جامعه انساني داشتم، نه تنها نمي‌توانستم در کنار او باشم بلکه شايد در گروهي افراطي‌تر از منتقدان فرانسوي ماده‌گراي او قرار ميگرفتم، چرا که من درست از زاويه‌اي عکس آنچه او انتظار داشت، يعني از ديدگاه ايده آليستي بر جامعه‌شناسي کنوني انتقاد مي‌کردم. پس هم او با خواندن طرح کلي رساله من غرق شگفتي و شايد خشم و افسوس شد و هم من با ديدن قصري در رامبويه (در جنگلي به همين نام در جنوب غربي پاريس) که در عين حال محل سکونت و آزمايشگاه وي به شمار ميرفت و همچون باغ وحشي بود مملو از انواع جانوران او، غرق درياي نوميدي شدم. شايد دست روزگار براي تنبيه من و تعديل انديشه‌هايم مرا به آشنايي با اين پيرمرد دانشمند کشانده بود. در هر حال گر چه هيچگاه تغييري در بنيان انديشه‌هايم پديد نيامد، ولي دريچه دنياي جديدي از تحقيق برويم گشوده شد و انديشه‌هاي تازه‌اي برايم به ارمغان آورد و از اين رو پيوسته خود را مديون اين دانشمند مي‌دانم.

از اين رو، چون براي آغاز بحث درباره اينکه جامعه‌شناسي چيست و چه نيست، بايد هر چند به اختصار گرايش‌هاي کنوني جامعه‌شناسي را بررسي کرد، يکي از اين گرايش‌ها که لازم است نخست آن را بشناسيم و سپس به نقد آن بپردازيم، همين جامعه‌شناس جانوري به عنوان رشته تکامل‌يافته‌اي از رفتارشناسي جانوري است.

تا جايي که اين نويسنده مي‌داند، چه رفتارشناسي جانوري و چه جامعه‌شناسي جانوري

در ايران يکسره ناشناخته هستند. در کشورهاي صنعتي غرب نيز عامه مردم با اين دانش از دهه 1350 هـ . خ. به بعد آشنا شده‌اند، گرچه در آنجا نيز معمولاً ميان پژوهش‌هاي جدي‌تري در زمينه رفتارشناسي (اتولوژي) و آثاري که نويسندگانشان رفتارهاي جانوري و انساني را در هم مي‌آميزند، تفاوت چنداني قائل نيستند. پس نخست به گزارش تاريخچه‌اي کوتاه از انديشه‌هاي مربوط به رفتارشناسي جانوري مي‌پردازيم.

به طور کلي گرايش‌هاي اصلي پژوهندگان و يا متفکران اين رشته علمي را مي‌توان به ترتيب تاريخي زير عنوان‌هاي ماشين‌انگاري، انسان‌انگاري، رفتارگرايي (بي‌هويوريسم)، بازتاب‌گرايي (رفلکسيونيسم) و عين‌گرايي گروه بندي کرد. گرچه برخي از آن‌ها نه پس از ديگري که در کنار آن وجود داشته است و يا دارد.

دو دسته اول، چنان که از نامشان آشکارا پيداست، در منتهي اليه دو سوي افراطي همسان‌انگاري جانور با ماشين يا انسان قرار گرفته‌اند، سپس رفتارگراياني چون ژاک لوب[1] و جان واتسون[2] و بازتاب‌گراياني چون پاولوف قرار دارند.اين دو گروه منت بزرگي بر گردن اين دانش دارند در واقع پايه گذاران آن به شمار مي‌روند، زيرا از همان آغاز پرسش‌هاي درستي را پيش نهاده‌اند؛ اينکه بايد قبل از نتيجه گيري به مشاهده پرداخت ؛ بايد از بکارگيري مفاهيم روان‌شناسي انساني مانند انديشه و آگاهي در مورد جانوران پرهيز کرد؛ اينکه مثلاً ما هرگز نخواهيم دانست يک سگ چه فکر مي‌کند و يا اصولاً فکر مي‌کند يا نه، زيرا سگ نيستيم اما مي‌توانيم از طرق مشاهده بيروني فقط بدانيم او چه ميکند، همگي از دستاورد‌هاي اين دو گروه اخير است، که البته امروزه در تحقيق علمي پرسش‌هايي ساده مي‌نمايند ولي در واقع

گام‌هاي بلندي بوده‌اند در بنياد گذاري و پيشبرد اين دانش.

رمي/شون معتقد است که چه رفتارگرايان و چه بازتاب‌گرايان، زير تاثير پيروزي‌هاي بزرگ فيزيک در پايان سده پيش و آغاز اين سده، به نوعي بيماري اتم‌گرايي يا درست‌تر بگوييم ذره‌گرايي دچار شده بودند، يعني در اين عرصه نيز مي‌خواستند ساده‌ترين و غيرقابل تقسيم‌ترين رفتار جانوري را پيدا کنند. به سخن ديگر، پديده يا عنصر ساده‌اي در رفتار جانور بيابند که بتواند کليه رفتارهاي پيچيده او را توضيح دهد.

1- ماشين‌انگاري و انسان‌انگاري

نخستين دوره مربوط به تعيين رفتار جانوران، دو گرايش اصلي ماشين‌انگاري (مکانيسم) و انسان شکل‌انگاري (آنتروپومورفيسم) را در بر مي‌گيرد که هردو نيز با ساده نگري مشابهي به يکديگر مي‌تازند. گروه اول، دکارت و پيروان او هستند که جانوران را تنها ماشين مي‌پندارند. مثلاً مالبرانش[3] عقيده داشت که بدون نگراني از زوزه‌هاي سگ،مي توان به هر گونه خشونتي با آن پرداخت زيرا اين زوزه‌ها چيزي نيست جز غژغژ ماشيني که خوب روغن نخورده است. گروه دوم به عکس، باور دارند که جانور موجودي همانند آدمي اما با نشانه‌هاي انساني کمتر است ؛ رنج مي‌کشد، مي‌انديشد و مانند انسان دوست مي‌دارد. ظاهراً گزافه پنداري هر دو گروه ناشي از عدم مشاهده ساده زندگي جانوران است.

2- ژاک لوب و تروپيسم

تروپيسم، در لغت از ريشه يوناني (تروپ) به معناي «مي گردم» است و در زيست‌شناسي به مفهوم گرايش و گردش گياه يا جانور به سوي نور، گرما، خوراک و جز آن به کار مي‌رود.

لوب مي‌پنداشت که اتم مورد نظر او همين گرايش ساده نزد گياهان و جانوران است و با شناخت اين گرايش‌ها، مي‌شود به پديده‌هاي ابتدايي حياتي بسيار نزديک شد. از نظر او، حرکت گياه شمعداني به سوي نور ويا خود افکني پروانه به درون آتش، ساده‌ترين پديده حياتي است. لوب با جستجوي تروپيسم در گياهان و جانوران، شادمانه آن را همه جا يافت و از اين رو يگانه پاسخ او به هرگونه پرسشي در مورد سازواره (ارگانيسم) زنده، همين تروپيسم بود.

از آزمايش پر آوازه لوب بر روي لارو حشره Porthesia Chrysorrhea در بيشتر کتاب‌هاي زيست‌شناسي و همه کتاب‌هاي رفتارشناسي جانوري ياد شده است. او لاروها را درون لوله‌اي قرار داد که قسمت مسدود آن در سوي خورشيد قرار گرفته بود. لارو‌ها بي‌اراده به سوي نور کشيده مي‌شدند که البته به محض رسيدن به انتهاي لوله، حرارت شديد آن‌ها را مي‌کشت و با اين حال به عقب باز نمي‌گشتند. اين حرکات قهري و ناسازگار با منافع ارگانيسم در راستاي بقاي خويش، لوب را چنان شيفته خود کرد که انديشه خود رابه شتاب به انسان نيز تعميم داد و از اين رو در مورد آزادي آدمي به ترديد افتاد. ظاهراً شگفت و حتي خنده آور مي‌نمايد که دانشمندي بخواهد از حرکت شمعداني و يا لارو حشره به چنين تعميم حيرت آوري در مورد آزادي بشري برسد، اما هيچ معلوم نيست که بسياري از دانشمندان امروزي و حتي خود ما از اين کژانديشي مصون باشيم ويا مصون بمانيم.

در هر حال، متاسفانه_ از نظر لوب البته_ اکنون آشکار شده است که اين گرايش در نزد اين لارو، چيزي جز پديده‌اي آسيب‌شناختي نيست. از اين گونه تروپيسم‌ها شمار فراواني مي‌توان برشمرد، از نورگرايي (فوتوتروپيسم) که بويژه لوب‌گرايان مطالعه کرده‌اند تا واکنش در برابر عوامل شيميايي، تري، گرما و غيره.

3-  پاولوف و واکنش‌هاي شرطي

پاولوف و آزمايش‌ها و عقايدش، در ايران بسيار شناخته است. رمي شوون عقيده دارد که او نيز در پژوهش خويش يک ذره‌گرا بود. البته با انعطاف بيشتري نسبت به پيروان متعصب بعدي خويش. زيرا مي‌خواست رفتار جانوري را فقط بر اساس بازتاب شرطي تبيين کند. موجداتي که او مطالعه مي‌کرد اغلب سگ‌ها بودند که محبوس و مقيد در اتاق‌هايي تاريک و بي‌صدا چون برج‌هاي خاموشي، فقط مي‌بايست به آنچه آزمايشگر مي‌خواست و آن چنان که او مي‌خواست پاسخ مي‌دادند. از چگونگي آزمايش همه آگاهي دارند: همزمان کردن و يا همراه کردن صداي يک زنگ با مثلاً گوشتي که روي زبان سگ نهاده مي‌شد و سپس حذف خوراک و تکرار تنهاي صداي زنگ که به ترشح بزاق جانور مي‌انجاميد. ليک بايد توجه داشت که سگ‌ها در برابر اين کنش آزمايشگر، واکنش‌هاي ديگري نيز نشان مي‌دهند، مثلاً گوش‌هايشان راست مي‌ايستد، تنفسشان تندتر مي‌شود و دمشان اگر بسته نباشد تکان مي‌خورد و همانند اين‌ها. بنابراين جدا کردن واکنش ترشح بزاق از يک رشته واکنش‌هاي بسيار گوناگون ديگر، پنداري خود کامانه و نتيجه گيري شتابگرانه‌اي است. با اين همه از ياد نبايد برد که بررسي بازتاب شرطي پژوهشي بسيار سودند بوده و هنوز هم هست و تاکنون تقريباً يگانه ابزار مؤثر عصب‌شناسان در شناخت و کشف کارکردهاي ابتدايي مغز بوده است.

اما رفتار شناسي  جانوري،  به  دو  دليل  عمده به  اين  آزمايش محدود خرسند نمي‌شود و

بسنده نمي‌کند. نخستين دليل به روش کار مربوط است. بستن و نگهداشتن جانور در حالت کوشش فراوان و سخت موجب اختلال‌هاي بسياري در اندام‌هاي او مي‌شود و مثلاً موش را دچار زخم معده مي‌سازد. دليل دوم مربوط مي‌شود به امکان حرکت يا جابجا شدن جانور که شيوه اساسي کارکرد اندام‌هاست و در واقع گونه‌اي کنش جستجوگرانه را در خود نهفته دارد و بنيان تقريباً پرهيز ناپذير هرگونه رفتار به شمار مي‌رود. رفتارشناس در گام نخست به مشاهده همين کوشش و کنش  مي‌پردازد،  و سپس واکنش‌هاي متقابل آن را بررسي مي‌کند که هيچ گاه نمي‌توان و نبايد آن‌ها را از هم جدا کرد زيرا در آن صورت خطر ناممکن شدن هر گونه تفسير و تبيين پيش خواهد آمد. بدين گونه، مفهوم بازتاب شرطي به شکل محدود آن چندان کار آمد نيست، چرا که امکان مطالعه رفتار جزئي يا کلي جانور در شرايط طبيعي را سلب مي‌کند.

 

4. لورنزوتين برگن، مکتب عين‌گرايي

از حدود 45 سال پيش، برخي از زيست‌شناسان به نظام عين‌گرايي (ابژکتيويسم) در مطالعه رفتارشناسي جانوري روي آورده‌اند. نخست پيشگاماني چون هاين روث هستند و سپس ادامه دهندگان راه ايشان و نيز رقبايشان چون لورنز[4] وتين برگن[5] که مجموعاً مکتب مشهور به عين‌گرايي را پايه گذاري کرده‌اند. اين مکتب بويژه بر مشاهده در درون طبيعت و بيرون از آزمايشگاه تأکيد دارد و بر خلاف لوب که به بي‌مهره‌گان مي‌پرداخت، بيشتر به مهره داران عالي توجه مي‌کند. بنابراين، مشاهده غير آزمايشگاهي و مطالعه مهره داران، دو

ويژگي اساسي اين محققان است. به عقيده اينان، از يک سو آنچه توجه جانور را جلب مي‌کند

نشانه‌اي است گاه پيچيده مانند لکه‌هاي رنگين برخي جاهاي بدن، گردن سبز اردک نر يا سينه قرمز سهره و جز آن.از سوي ديگر، به کمک تجربه و آزمايش مي‌توان به اندازه گيري اهميت هر يک از اجزاي اين نشانه‌ها پرداخت. آن‌ها اين نشانه‌ها را يادآور يا جدا گر (به انگليسي releaser و به فرانسه evocateur يا decclencheur) مي‌نامند و معتقدند که اين‌ها به منزله کليدي هستند که به اندام‌ها اجازه مي‌دهند تا بخشي از انرژي دروني خود را که همواره زير فشار قرار دارد، از طريق مجراي معيني که اين کليد گشوده است، آزاد سازد. بدين گونه اين نظريه پردازان، دانش رفتارشناسي نويني پديد آورده‌اند که البته ممکن است خطاهاي ويژه خود را داشته باشد، اما بي‌گمان کمتر به جزئيات مي‌پردازد و تا حدي نسبت به پژوهش‌هاي قبلي به واقعيت نزديکتر است.

با اين حال، هيچ کس و هيچ انديشه‌اي از گردش زمان مصون نمي‌ماند. اثر مشهور لورنز به نام در محيط پرندگان حدود 30 سال از انتشارش مي‌گذرد. رمي شوون معتقد است که بدون شک لورنز عين‌گرايي را در مسيري بارور انداخته است، اما هنوز هم عقايد او درست فهميده نشده و مع‌هذا اين مانع نگشته است که در مجلات علمي ويژه اتولوژي، جانشينان اين استادان و رقباي ايشان، همچنان طوطي وار و نادانسته سخن بگويند. اين درست است که لورنز و تين برگن کار خود را با مطالعه کنش‌هاي جنسي پرندگان براي شناخت نظام رفتاري آن‌ها آغاز کرده‌اند. اما تا ابد که نمي‌توان به توصيف رفتارهاي جنسي پرندگان، خزندگان يا عنکبوت‌ها ادامه داد و پيوسته به جزئيات دقيقتري از مراحل آن پرداخت. اکنون زمان آن رسيده است که دوباره همچون زائري فروتن به زيارت دشوارمنابع زيست‌شناسي تن در داد، با چشمي نو و بدون عينک نظري به طبيعت نگريست، مانند نخستين روزهاي آفرينش از خود پرسيد که به راستي سازواره زنده چيست، چه مي‌کند، و چگونه بايد به مطالعه آن پرداخت؟

 

 

 


 

مآخذ:

01 تقريرات استاد رمي/ شوون در سوربن (1357-1358).

2.Chauvin, Remy et Bernadette. Le Monde animal et ses comportement complexes.

    Plon. Paris: 1977

3. Cazeneuve, jean (sous la direction de). La Sociologie et les sciences de la societe (sociologic animal). Retz. Paris: 1975

 


 

[1]- ی jeaques Loeb ت(1238-1303) زيست‌تنکارشناس (بيوفيزيولوژيست) آلماني متولد ماين. مهاجرت به آمريکا و استاد دانشگاه‌هاي شيکاگو و کاليفرنيا و عضو مؤسسه پژوهش‌هاي پزشکي راکفلر. وي نظريه تروپيسم خود را قبل از سي سالگي منتشر کرده است.

[2]-ی john Broadus Watson ت(1257-1337) ،روان شناس امريکايي، نماينده مکتب رفتار گرايي، استاد  دانشگاه  جانز ‌هاپکينز  از  1287  تا  1299  و  نويسندة آثاري چون Animal Education (1282)، Behaviorism (1304) و غيره.

[3]-ی Nicolas de Malebranche ت(1017-1094). واعظ و متفکر ديني و فلسفي فرانسوي و از پيروان نزديک دکارت، مهمترين اثر او la recherché de la verite (1054) است.

[4]- یKonraed Lorenzت (1282- ؟)، اتولوژژيست آلماني متولد وين. استاد دانشگاه وين از 1307 تا 1319. رئيس مؤسسه بنياد فيزيولوژي ماکس پلانک (1340-1352). دريافت جايزه نوبل همراه با تين برگن و کارل فون فريش (Karl Von Frisch) در رشته پزشکي و فيزيولوژي در سال 1352.

[5]-ی Nikolas Tinbergenn اتولوژيست هلندي متولد 1276. برادر اقتصاددان او بنام يان تين برگن در ايران معروف‌تر است. استاد دانشگاه آکسفورد (1328-1356). برنده جايزه نوبل همراه با لورنز (يادداشت شماره4).



|    خبرنامه     |    پیوندها    |    پیوند با ما    |