|   برگ نخست    |    زندگی‌نامه    |    کارنامه    |    مقالات    |    مصاحبه‌ها و سخنرانی‌ها    |


 


سوگنامه رستم و سهراب

مرتضی ثاقب‌فر
اين مقاله نخستين بار با عنوان «نگرشي بر تراژدي رستم و سهراب» در شماره 3 سال 24 (تابستان 1348) فصلنامه جهان نو به چاپ رسيده است.


 

که آواره و بدنشان رستم است
همه جاي جنگست ميدان اوي
همه جنگ با شير و نر اژدهاست
مي و جام و بويا گل و ميگسار
 

 

که از روز شاديش بهره غم است
بيابان و کوهست بستان اوي
کجا اژدها از کفش نارهاست
نکردست بخشش ورا کردگار.
 

«اندوه رستم در خوان چهارم سفر مازندران»

سهراب و افسانه‌ي او در سراسر زندگاني رستم -که خود سراسر بخش داستاني شاهنامه است- مانند شعله يا شراره‌ي کوتاه است که دمي مي‌افروزد و بتندي خاموش مي‌شود. با اين همه سوگنامه سهراب، برخلاف پندار گروهي کسان، يکي از درخشان‌ترين نقاط زندگاني درخشان رستم است، و نيز از پرشکوه‌ترين و ژرفترين تراژدي‌هاي شاهنامه.

فردوسي خود اين سوگنامه را با اندوهي انديشمندانه آغاز مي‌کند:

اگر مرگ دادست بيداد چيست
از اين راز جان تو آگاه نيست
 

 

ز داد اين همه بانگ و فرياد چيست؟
بدين پرده اندر، ترا راه نيست.
 

و جاي به جاي، در سراسر داستان، به داوري مي‌نشيند و گاهي گناه را از سرنوشت مي‌داند و زماني از بي‌خردي و آز و نياز آدمي.

انگيزه‌ي آغاز اين رزم چيست؟ آيا سرچشمه‌ي بنياني آن در حيله و دشمني افراسياب با ايران است و همچنان که گشتاسب، اسفنديار فرزند خود را از سر بدنهادي به نزد رستم مي‌فرستد تا خود سود جويد، او نيز جنگ‌افروزي است که ميخواهد از ميانه سود برد و برنده‌ي آخرين باشد؟ آيا سبب راستين، ناآزمودگي و جاه‌جويي و بي‌خردي سهراب است؟ اگر علت، هر يک از اينها، يا همه‌ي اينهاست، چرا رستم به فرمان سرنوشت يا ترفندهاي دشمن ديرين تن در مي‌دهد و اين چنين نابخردانه از آشکار ساختن نام خويش خودداري مي‌کند؟ آيا مي‌توانيم رستم را لجوجي بي‌خرد بدانيم که ندانسته ابزار دست تقديري است که تعيين‌کننده‌ي آن دشمنان ايرانند؟

براستي شگفت‌آور است کردار رستم و بسيار بي‌پيشينه. آيا داوري ما درباره‌ي سهراب درست خواهد بود اگر او را بي‌خردي جاه‌خواه بدانيم، و يا رستم و ويژگي‌هاي اخلاقي او را بدرستي شناخته‌ايم اگر کردار او را در اين ماجرا به يکدندگي و يا تصادفي شوم و بدفرجام تحويل کنيم؟ در اين صورت سوگنامه چيزي نيست جز افسانه‌اي که فردوسي به تفنن و از سر ناآزمودگي، خرد خرد رويدادهاي آن را ساختگي کنار هم نشانده است. چنين نسبتي به فردوسي دادن ناآگاهي به عظمت انديشه و هنر موجود در شاهنامه و خوار داشتن فرزانه‌ي طوس است. و نيز بي‌خرد دانستن رستم نشان‌دهنده‌ي نشناختن شخصيت و منش پهلوان ايران است و در نتيجه ناآگاهي به ژرفاي انديشه‌ي شاهنامه.

رستم برترين آفريده‌ي فردوسي است. اما او تنها نمودار نيرو نيست. او مجموعه‌اي است از انديشه و خرد، نيرو و دلاوري، بردباري و از خودگذشتگي، زيرکي و منطقي سخت و استوار او نمونه‌ي آرماني فردوسي است. او يگانه نماينده و مظهر توده‌هاي ايراني است که به خامه‌ي هنرمند فردوسي، با اجتماعي از نيکوترين گوهرهاي مردمي در قالب يک مرد تجسم يافته است. او در عين حال وحدتي است از گوهرهاي متضاد. او خرد گودرز و پيران، پهلواني و آيين‌خواهي گيو، دليري و ميهن‌دوستي و از خودگذشتگي بهرام، بي‌باکي و پيشروي بيژن، نيرومندي شگفت‌آور و پاکدلانه‌ي سهراب، و نازک‌دلي و آزرم سياوش را در خود وحدت بخشيده است. اگر هر يک از ايشان خداوند گوهرهاي ويژه‌ي خويش است، رستم خداي خدايان و دارنده‌ي همه‌ي آنهاست. او دارنده‌ي والاترين گوهرهاي مردمي است. پس اين همه کردار شگفت‌آور رستم از سر چيست؟ اين پرسش سالهاست که نويسنده را مي‌آزارد.

وليک سهراب؟ آيا جاه‌خواهي بي‌خرد است که به جهانگيري برخاسته که حتي با شناختن پدر به او نيز بسنده نخواهد کرد؟ در اين صورت جستجو در گره‌هاي رواني سهراب کاري آسان است و شايد از بنيان گرهي در ميان نيست. جواني ساده‌نگر و ماجراخواه است که به پشتيباني بازوي خويش چنين هنگامه‌اي مي‌افروزد و خود در آتش آن مي‌سوزد.

نه بي‌گمان چنين نيست. سهراب فرزند رستم است و از تخمه‌ي پهلوانان و خردمندان. گوهر راستين او در دلاوري و جواني اوست، اما از خرد يکسره بر کنار نيست. اين درست است که سهراب بسيار جوان است، ليک همين جواني او سبب پيشروي اوست. همين جواني است که او را از هرگونه آيين‌خواهي زيانمند برکنار مي‌دارد و اين چنين به پيکار سنت‌هايي که گويا در درازاي سده‌ها پوسيده و سنگ شده‌اند مي‌کشاند.

اين رزم تنها رزم پدر و فرزند نيست بلکه شايد پيکار گذشته و آينده، پيکار آيين‌خواهي و آيين‌شکني نيز هست. ليک آيا گره‌هاي تراژدي به همين آساني گشودني است؟

نگاهي به کوتاه شده‌ي داستان مي‌اندازيم.

استخوان‌بندي سوگنامه چنين است که روزي رستم به هنگام شکار در مرز ايران و توران در پي رخش و به آهنگ يافتنش وارد سرزمين توران مي‌شود و برخلاف انتظار با مهر و خوشآمدگويي شاه آن بخش توران‌زمين، که سمنگان نام دارد، روبر مي‌شود و تا يافتن اسب خود شبي را در دربار او به بامداد مي‌رساند. در همين شب است که با تهمينه دختر زيباروي و ماه‌پيکر شاه، با ماجرايي بس دلکش، آشنا مي‌شود و با او پيوند مهر و زناشويي مي‌بندد. دختري شيفته که پنهاني به بالين دلاوري نامدار مي‌آيد.

بپرسيد زو، گفت نام تو چيست
چنين داد پاسخ که: تهمينه‌ام
 

 

چه جويي شب تيره، کام تو چيست؟
تو گويي که از غم به دو نيمه‌ام.
 

بامدادان به هنگام بازگشت، بازوبندي به تهمينه مي‌سپارد و با او پيمان مي‌گذارد که اگر از پشت وي فرزندي آورد آن را به بازو يا به گيسوي او بندد تا بدان وسيله او را در آينده بازشناسد.

از اين سوي تهمينه از رستم داراي پسري مي‌شود که بغايت دلير و بي‌همتاست و از برز و بالا و زور و چيرگي به فنون نبرد از همه‌ي همسالان خود گوي سبقت مي‌برد. او را سهراب مي‌نامند که در ده سالگي دلاوري و پهلواني رستم را دارد.

تو گفتي گو پيلتن رستم است
چو ده ساله شد در جهان کس نبود
 

 

و گر سام شيرست و گر نيرم است
که يارست با او نبرد آزمود
 

سهراب نوجوان پس از پي بردن به تبار خويش بر آن مي‌شود که نخست به ياري سپاه افراسياب پادشاه توران و دشمن هميشگي ايران، به سرزمين پدر بتازد، او را بيابد و به ياري و يا بي‌ياري او شاه ايران کيکاوس را از ميان بردارد و تاج بر سر پدر نهد، و آنگاه خود به افراسياب پردازد و با شکست او، شاه توران زمين گردد تا بدين‌سان او و پدرش جهان را زير فرمان خويش گيرند.

کنون من ز ترکان و جنگاوران
برانگيزم از گاه، کاوس را
به رستم دهم تخت و گرز و کلاه
از ايران به توران شوم جنگجوي
بگيرم سر تخت افراسياب
چو رستم پدر باشد و من پسر
 

 

فراز آورم لشگري بيکران
از ايران ببرّم پي طوس را
نشانمش بر گاه کاوس شاه
ابا شاه، روي اندر آرم بروي
سر نيزه بگذارم از آفتاب
نبايد به گيتي کسي تاجور
 

بي‌گمان انديشه‌ي سهراب بسيار جاه‌جويانه و خطرناک است. انديشه‌اي است که مي‌تواند هر نوجوان دلاور و ماجراخواهي را به شور آورد.

افراسياب با پي بردن به وجود سهراب و انديشه‌هاي او که گمان بردن درباره آنها نيز چندان دشوار نيست، خود به آهنگ سودجويي سپاهي گران به فرماندهي هومان به ياري سهراب مي‌فرستد و بدرستي آگاه است که در صورتي که پيکار آغاز شود، هر يک از دو سوي نبرد بازنده باشند، به هر فرجام برنده‌ي نهايي خود اوست. ليک نيکوتر آن است که رستم به دست فرزند از پاي درآيد و سپس سهراب به مکر افراسياب کشته شود. نقش هومان جاسوسي به سود افراسياب و جلوگيري از نزديکي سهراب و رستم است.

چو افراسياب آن سخن‌ها شنود
ده و دو هزار از دليران گرد
به گردان لشگر سپهدار گفت:
چو روي اندر آرند هر دو به روي
پدر را نبايد که داند پسر
مگر کان دلاور گو سالخورد
از آن پس بسازيد سهراب را
 

 

خوش آمدش خنديد و شادي نمود
چو هومان و مر بارمان را سپرد
«که اين راز بايد که ماند نهفت
تهمتن بود بي‌گمان چاره‌جوي
که بندد دل و جان به مهر پدر
شود کشته بر دست اين شيرمرد
ببنديد يکشب بر او خواب را.»
 

سهراب با اين سپاه به ايران مي‌تازد و در نخستين پيکار با هژير، مرزدار ايران، او را به سختي شکست مي‌دهد، ليک وي را نکشته اسير مي‌سازد. در نبرد ديگري با گردآفريد، شيردختر ايراني، او را نيز نکشته رها مي‌سازد.

از سوي ديگر، کيکاوس هراسان رستم را به ميانجي گيو به ياري خويش مي‌خواند و رستم پس از سستي‌ها و قهرهاي بسيار –که خواهد آمد- سرانجام به ياري کيکاوس مي‌شتابد و در نبردي که ميان او و سهراب در مي‌گيرد بدون آنکه نام خود را به فرزند آشکار کند و بدين‌سان رزم را به بزم و کينه را به آشتي بدل سازد، سهراب را مي‌کشد و بدينگونه تراژدي پايان مي‌يابد. اين طرحي است کلي از داستان.

***

انديشه‌ي آفريننده‌ي ايراني، و هنر بيمانند فردوسي، هنگامي که به آفرينش سوگنامه‌ي رستم و سهراب مي‌پردازد، و پدر را در برابر پسر قرار مي‌دهد، خود منطقاً آگاه است که قهرمانان را در چارچوبي گريزناپذير نشانده است که اين چارچوب جز با نابودي يکي از آن دو نخواهد شکست، و راز عظمت هنري اين سوگنامه و يا هر تراژدي ديگري نيز در همين است. اما آيا رستم راهي جز کشتن فرزند ندارد و نمي‌تواند مثلاً به جاي پيکار با او به اندرزش نشيند و يا همآوازش گردد؟

اين آشکار است که اگر رستم و سهراب به آساني در شناسايي يکديگر کامياب شوند ديگر داستان به چنين فاجعه‌اي نخواهد انجاميد. اما به استواري نمي‌توان گفت که در آن صورت فرجام آن فاجعه‌ي بدتري نخواهد بود. چه سوگي دردناک‌تر از گزينش ميان فرزند از يک سو و وظايف مقرر براي پهلواني سنت‌پرست و ميهن‌دوست از سوي ديگر؟

ليک راست آن است که اين فاجعه در داستان وجود دارد و اساساً خود فاجعه همين است. منتهي تفاوت آنجاست که رستم مي‌بايد براي آنکه از آيين‌هاي آرمانخواهانه خود دور نشود و پاي او در نگاهداري و نگاهباني سنّت سست نگردد و مهر فرزند او را گرفتار ترديد نسازد، راه بازگشت را بر خود بربندد. هنگامي که بر خودت و بر همگان آشکار شد که دشمن فرزند توست آيا جز اين دو راه در پيش داري که يا آگاهانه و در پيشگاه همگان فرزندت را از ميان برداري و يا بر تمام پيمانها و وظايفت پشت کني؟ و چه دشوار است اين راه‌يابي؟ پس راه رستم جز اين است: راه خودفريبي و گريز از اين حقيقت که سهراب فرزند اوست، راهي که به سبب ترديد و نااستواري در تبار سهراب دست رستم را در پيکار با او باز مي‌گذارد، راهي که او را آشکارا و سرسختانه بر سر دوراهي نمي‌نشاند. رستم مي‌کوشد تا آنجا که در توانايي اوست پرده‌ها بالا نروند و بدين وسيله پيش از هر کس خود را مي‌فريبد. گو اينکه اين راه، راه ترديد و گمان، راه نبرد و کشتن نوجواني که گمان به فرزنديش مي‌بري راهي بي‌رنج نيست بلکه سراسر رنج است، اما شايد راهي است آسانتر. واکنشهاي رستم در برابر رويدادها، نمايشگر همين وسوسه‌هاست.

هنگامي که کيکاوس از هراس تازش سهراب نوجوان پيامي آن چنان فروتنانه به ميانجي گيو به رستم مي‌فرستد و او را به ياري خويش مي‌خواند –و بي‌گمان کردار او در راستايي درست و از نگر منطق شاهان ايران و حتي خود رستم به حق است- پيامي که رستم را «دل و پشت گردان ايران»، «گشاينده‌ي بند هاماوران» و «ستاننده‌ي مرز مازندران» مي‌خواند، پيامي که او را نگهدار ايران از همه‌ي بلايا و فريادرس هر کاري در جهان مي‌شمارد و در فرجام نامه از او مي‌خواهد:

چو نامه بخواني، بروز و به شب
مگر با سواران بسيار هوش
 

 

مکن داستان را گشاده دو لب
ز زابل براني، بر آري خروش
 

آنگاه رستم، پهلواني که هيچ‌گاه و در هيچ حال و روزي در پذيرفتن فرمان شاهان، حتي بي‌خردترين ايشان که کيکاوس است، سستي روا نداشته است مگر آنکه پرسش بر سر نام و آوازه‌ي خود او باشد، براي نخستين بار گرفتار ترديد مي‌شود آنهم در چنين زماني که ايراني دچار يورش پهلوان دلاور و بي‌رقيبي است که بي‌گفتگو رستم بايد در رفتن شتاب کند. آيا سبب ترديد جز اين است که پيام شاه همچون هشدار و کوبه‌ي تقدير بوده است؟ به ياد آوردن فرزند و به انديشه‌ي او فتادن چندان دشوار نيست. سرنوشت رستم را شگفت‌زده مي‌سازد و حتي او را به خنده مي‌اندازد:

تهمتن چو بشنيد و نامه بخواند
که ماننده‌ي سام گرد از مهان
 

 

بخنديد و زان کار خيره بماند
سواري پديد آمد اندر جهان
 

ليک خنده و شگفتي رستم از آن نيست که سواري چون سام گرد دوباره به جهان آمده است. خنده او زهرخندي دردناک است. واکنشي است در برابر اين کوبه‌ي خردکننده. بي‌اختيار بر زبانش مي‌آيد:

من از دُخت شاه سمنگان يکي
 

 

پسر دارم و باشد او کودکي
 

ليک بي‌زمان احساس خود را فرو مي‌خورد، به گمان خويش ميدان نمي‌دهد و به ديگران نيز. اين است که بي‌درنگ مي‌افزايد:

هنوز آن گرامي نداند که جنگ
 

 

توان کرد بايد که نام و ننگ
 

و آغاز خودفريبي از همين جاست. رستم نخستين گام را در راه گريز از واقعيت برمي‌دارد. از هم‌اکنون سرنوشت گلوي او را مي‌فشرد و همراه آن درد جانکاه ترديد و انتخاب. رستم مي‌کوشد که از سرنوشت بگريزد، اين است که در چنين موقعيت باريکي در پاسخ پيام پرشتاب شاه با ظاهري بي‌قيد، گيو را به ميگساري و زمان‌گذراني مي‌خواند:

بباشيم يکروز و دم برزنيم
 

 

يکي بر لب خشک نم برزنيم
 

و يکروز را به دو روز مي‌کشاند:

ز مستي هم آن روز باز ايستاد
 

 

دوم روز رفتن نيامدش ياد
 

و به سه روز:

سه ديگر سحرگه بياورد مي
 

 

نيامد ورا ياد کاوس کي
 

چه شگفت است کردار رستم هنگامي که سواري همانند سام گرد به بيم دادن ايران برخاسته است!

اما اين مستي رستم با مستي‌هاي پيشين او تفاوت بسيار دارد. ميگساري‌هاي رستم هميشه در شاهنامه شادمانه و سالم است. گرچه در موردهايي نادر زماني کوتاه شدني است از سر اندوه به مي پناه جويد، ليک اين بار ميگساري وي ميگساري پهلواني سخت اندوهگين و سرگشته است که مي‌کوشد تا به اين شيوه از بار انديشه رها گردد، و شايد در اين زمان ايزدان به ياريش برخيزند و هنگامه‌ي سهراب در نبود او خودبخود به انجام رسد. اما سرنوشت ستمکار است و فرمان ديگري دارد:

گيو پاي مي‌فشرد:

که کاوس تندست و هشيار نيست
شود شاه ايران به ما خشمگين
 

 

هم اين داستان بر درش خوار نيست
ز ناپاک رائي در آيد به کين
 

آيا اين بار کيکاوس حق ندارد که ناشکيبا و شگفت‌زده بر رستم خشم گيرد و درباره‌ي او به پندارهاي اهريمني دچار شود؟

چو رفتند و بردند پيشش نماز
که رستم که باشد که فرمان من
 

 

برآشفت و پاسخ نداد ايچ باز
کند پست و پيچد ز پيمان من
 

واکنش رستم خشمي طوفاني و خروشي سهمگين است:

....

همه کارت از يکديگر بدترست
چو خشم آورم شاه کاوس کيست؟
زمين بنده و رخش‌گاه من است
سرنيزه و تيغ يار منند
چه آزاردم او، نه من بنده‌ام
 

 

 

ترا شهرياري نه اندرخورست
چرا دست يازد به من، طوس کيست؟
نگين گرز و مغفر کلاه من است
دو بازو و دل، شهريار منند
يکي بنده‌ي آفريننده‌ام
 

چرا رستم چنين جسورانه و آشکار در برابر کيکاوس مي‌ايستد، اين نخستين بار نيست که رستم از شاه مي‌رنجد و بر او خشم مي‌گيرد، ليک نخستين بار است که خشم خود را چنين گستاخانه و بي‌باکانه آشکار مي‌سازد، و شگفتا نخستين بار است که حق به سوي کيکاوس است و حال آنکه در گذشته هيچ‌گاه چنين نبوده است.

بي‌گمان کيکاوس شهرياري ناشايست و هوسباز است و با کردارهاي نادرست و کودکانه‌ي خويش، همواره ايرانيان و پهلوان خردمند ايشان رستم را گرفتار دشواريها و رنج‌هاي بي‌شمار ساخته است. اما رستم نيز هميشه با شکوه و خشمي بسيار اندک‌تر از اين، به ياري او شتافته است. اين بار، اين سرآمد گردان، بي‌هيچ سبب فرمان شاه و سنّت و ميهن را زير پا نهاده و اکنون نيز در برابر خشم منطقي او، به جاي پوزش‌خواهي، واکنشي شديد و نابخردانه نشان مي‌دهد. پس رفتار شگفت‌آور آيين‌شکنانه‌ي رستم مي‌بايد انگيزه‌ي ديگري داشته باشد.

همان عاملي که رستم را در اجراي فرمان شاه به سستي و زمان‌گذراني واداشت، اکنون هم او را به خشونت و درشتي و قهر وا مي‌دارد. آيا اين گرايش به گريز از سرنوشت و گريز از روبرو شدن با سهراب نيست؟ افزون بر اين، رستم در درون خود، چيستي و گوهر اين نبرد را دريافته است. آنچه سهراب کرده است و مي‌کند آشکار سازنده‌ي ژرفاي انديشه‌هاي اوست و دريافت آنها چندان دشوار نيست. روشن است که اگر سهراب تنها به آهنگ ديدار پدر آمده بود، اين کار را مي‌توانست با گروهي ناچيز و بدون نبردهايي چنين ماجراساز انجام دهد. گويا جز اين نيست که پيکار ميان اين سالخورده و آن خردسال پيکار جواني و پيري و پيکار ميان آيين‌شکني و آيين‌خواهي و شايد نبرد ميان نابخردي و خردمندي است. آخر مگر مي‌شود به ياري سپاه دشمن اهريمني، و با کوبه‌ي گرز او، دوستان را رستگار ساخت؟

با اين همه شايد چيزي درون رستم را مي‌خراشد و گهگاه حق را به سهراب مي‌دهد. اما نه، رستم هيچ‌گاه نه. آيين‌شکن بوده است و نه پيمان‌گريز. بايد در برابر اين وسوسه پايداري کند. با اين حال چندان دور نيست که انگيزه‌ي پرخاشجويي و آيين‌شکني موقتي رستم در برابر کيکاوس گذشته از نفرت پيکار با فرزندف بيزاري از خود کيکاوس و رفتار پيشين او و در نتيجه ترديدي است که نسبت به درستي راه و آيين‌داري خود پيدا مي‌کند:

همه کارت از يکديگر بدترست
 

 

تو را شهرياري نه اندرخورست
 

کينه‌ها يکباره سر بر مي‌کشند و به همراه ترديدها و سرگشتگي‌ها رستم را به قهري سخت وامي‌دارند. ليک چاره‌اي نيست. کاوس براي نگهداري و ادامه‌ي خودکامگي خود به او نياز دارد، از اين رو به دريوزگي پذيره‌ي هر خواري است: «پشيمان شدم خاکم اندر دهن».

گودرز و ديگر پهلوانان ايران نيز از اين رفتار بي‌سابقه‌ي رستم يکسره به شگفتي مي‌افتند. گودرز به پوزش‌خواهي از جانب کاوس و به اندرزگويي از جانب خود، نزد رستم مي‌آيد:

تو داني که کاوس را مغز نيست
بجوشد، همانگه پشيمان شود
 

 

به تيزي، سخن گفتنش نغز نيست
به خوبي ز سر باز پيمان شود
 

و سپس مي‌خواهد عواطفي را در رستم بيدار سازد که بيدار شدنشان هيچ‌گاه نياز به کوشش و اندرز ديگران نداشته است:

تهمتن گر آزرده گردد ز شاه
 

 

هم ايرانيان را نباشد گناه
 

ليک خشم و قهر رستم و ناتواني او در تصميم به اندازه‌ايست که با منطقي چنين سخت نيز آهنگ بازگشت نمي‌کند.

مرا تخت، زين باشد و تاج، ترگ
چرا دارم از خشم کاوس، باک
 

 

قبا جوشن و دل نهاده به مرگ
چه کاوس پيشم، چه يک مشت خاک
 

ولي گودرز، با خرد هميشه بيدارش، انگشت بر جاي حساس و زخم‌پذير رستم مي‌گذارد و او را از اتهام به ترسو بودن هشدار مي‌دهد:

که شهر و دليران و لشگر، گمان
«کزين ترک، ترسنده شده سرفراز
چو رستم همي زو بترسد به جنگ
چنين بر شده نامت اندر جهان
 

 

به ديگر سخن‌ها برند اين زمان:
همي رفت زين گونه چندي به راز
مرا و تو را نيست جاي درنگ»
بدين بازگشتن مگردان نهان
 

هيچ‌گاه در سراسر شاهنامه چنين قهري از سوي رستم و بکارگرفتن چنين حربه‌اي از سوي ايرانيان براي بازگرداندن او ديده نمي‌شود. شگفتا که رستم را بايد بدين‌گونه به ميدان رزم کشيد. هيچ زماني رستم را با ترس از ترسيدن به ميدان نبرد نبرده‌اند.

ديگر گريزي نيست و تير به نشانه نشسته است. رستم بناچار سرنوشت را مي‌پذيرد. او آماده پيکار مي‌شود. پيکاري که فرجام آن هرچه باشد، و پيروزي از آن هر سويي گردد، در هر حال رستم سوي بازنده‌ي آن است. پس اکنون که جز نبرد راهي نيست بايد راه بازگشت بسته شود، رستم بايد هر دري را بر ترديدها و سستي‌ها ببندد و اين شدني نيست مگر آنکه تبار سهراب بر خودش و بر ديگران پنهان بماند و بدين‌گونه خود و ديگران را بفريبد. تنها در اين صورت است که او توانايي نبرد با سهراب و شايد چيرگي بر او را داراست و در غير اين صورت، يعني با شناختن فرزند، دردناکي انتخاب و تصميم‌گيري او را به جنون خواهد کشيد. گزينش ميان فرزند از يک سو و ميهنش –که از ديدگاه رستم جز سنّت‌ها و آيين‌هاي پيشين چيزي نيست- از سوي ديگر. «چه نيکوتر که من هيچگاه ندانم که او کيست تا کرداري شايسته‌تر داشته باشم.»

ليک آيا يگانه راه ممکن براي رستم همين است؟ رستم نمي‌تواند به اندرز او بنشيند و يا آنکه خود با او هماواز شود؟ رستم، آيا، نگاهبان دستگاهي نيست که حتي نوشدارو را از فرزند او دريغ مي‌کند و يا زماني ديگر به نام دين بهي اسفنديار را به پيکار بي‌فرجام او مي‌فرستد؟

***

نخستين شبي که سپاه ايران در برابر لشگريان سهراب اردو مي‌زند و هر دو سپاه براي نبرد پسين روز آماده مي‌شوند، رستم از شاه دستوري مي‌خواهد که پنهاني در جامه‌ي ترکان به اردوي سهراب رود:

ببينم که اين نو جهاندار کيست
 

 

بزرگان کدامند و سالار کيست
 

آيا اين کردار رستم گونه‌اي جاسوسي براي سپاه خودي و پي بردن به نقشه‌هاي رزمي دشمن است؟ هرگز. رستم در سراسر زندگاني پهلواني خويش همواره روشهايي بدين‌گونه را خوار داشته است. اين درست است که رستم در برخي زمانها پنهاني به درون اردوي دشمن سرکشيده است، اما هر بار آهنگ او رها ساختن اسيري گرامي يا بي‌اثر ساختن نقشه‌هاي ناجوانمردانه‌ي دشمن بوده است. ليک اين بار هيچ يک از اين انگيزه‌ها که توجيه‌گر کردار او باشد در ميان نيست. پس اين چيست که رستم را به سوي اردوي سهراب مي‌کشد و کدام انگيزه‌ي دروني است که او را در ديدن روي سهراب ناآرام مي‌سازد. گو اينکه فردوسي در ميانه‌ي نبرد با شگفتي به داوري مي‌نشيند که: «جهانا شگفتي ز کردار توست» که: «از اين دو يکي را نجنبيد مهر». اما راست آن است که تنها مهر سهراب و کشش روي اوست که پدر را شبانه به اردوگاه فرزند مي‌برد. در اين ميان بيرون آمدن ژنده‌رزم، يعني يگانه کسي که مي‌توانسته است گشاينده راز پدر بر فرزند باشد و کشته شدن او به دست رستم را شايد بتوان کار تصادف و فرمان سرنوشت دانست. فرماني که رستم را بدين‌سان در به انجام رساندن هدفش، که چيزي جز پنهان داشتن نامش نيست، ياري مي‌کند.

از سوي ديگر خودداري هژير و هومان از فاش ساختن نام رستم پذيرفتني است و در اين ميان هر يک از ايشان منطق ويژه‌ي خود را دارد. هژير، مرزدار شکست‌خورده‌ي ايران، که مزه‌ي بازوي پهلواني سهراب را چشيده و برز و بالاي او را به چشم ديده و اکنون نيز اين چنين گواه سماجت او در شناختن رستم است، حق دارد که در دادن پاسخ درست ترديد کند و به فرجام کار بينديشد:

بر اين زور و اين کتف و اين يال اوي
از ايران نيايد کسي کينه‌خواه
 

 

شود کشته رستم به چنگال اوي
بگيرد سر تخت کاوس شاه
 

حال آنکه:

اگر من شوم کشته بر دست اوي
نباشد به ايران تن من، مباد
 

 

نگردد سپه روز چون آب جوي
چنين دارم از موبد پاک ياد
 

اين است که هژير از شناساندن رستم خودداري مي‌کند. چرا وي بايد گام در راستايي گذارد که در آن ممکن است ايران را زياني باشد، در حالي که بي‌گمان از راستاي وارون آن ايراني زياني نخواهد ديد و تنها خود هژير است که شايد جان بر سر آن گذارد. ديدگاه پهلواني ساده و ميهن‌دوست جز اين چه مي‌تواند باشد، با توجه به اينکه يکسره از راز پدر و فرزند بي‌خبر است و سهراب به ديده‌ي او تنها ترکي خونخوار و تجاوزگر است. پس کردار هژير منطقي است و درست.

هومان نيز داراي منطق خاص خويش است. منطق يک فرستاده افراسياب، منطق يک کارگزار دشمن. مگر جز اين است که افراسياب هومان و سپاه خود را به اين آهنگ همراه سهراب روانه کرده است تا، به هر شمار، او را با رستم به پيکار کشاند و خود از اين ميانه سود جويد. بدين‌سان بسيار روشن است که شناخته شدن رستم به معناي نزديکي پدر وفرزند، و به معناي نيمه‌کاره ماندن انديشه‌هاي افراسياب است. از اين رو هومان، بي‌گمان، بايد در پنهان داشتن نام رستم بکوشد.

در اين ميان تنها ژنده‌رزم، يار مهربان سهراب، بود که مي‌توانست راهنماي راستگوي او در يافتن پدرش باشد، که او نيز –چنان که گذشت- به دست رستم از پاي درآمد.

***

چه شورانگيز است دلاوري‌هاي سهراب در نبرد نخست، و چه اندوه‌آور است پيکار رستم با فرزند خويش. فردوسي غمگين و شگفت‌زده از جهان مي‌نالد که چگونه هيچ يک از اين دو يکديگر را باز نمي‌شناسند و مهرشان چهره نمي‌کند، حال آنکه هر چارپايي فرزند خود را در آسمان و زمين، بي‌زمان بازخواهد شناخت. از اين دو آنان را به بي‌خردي و آز متهم مي‌سازد:

جهانا شگفتي ز کردار توست
از اين دو يکي را نجنبيد مهر
همي بچه را باز داند ستور
نداند همي مردم از رنج و آز
 

 

هم از تو شکسته، هم از تو درست
خرد دور بد، مهر ننمود چهر
چه ماهي بدريا، چه در دشت، گور
يکي دشمني را ز فرزند باز
 

شايد نيروي تراژدي آنچنان است که لحظه‌اي خود فردوسي را نيز از داوري درست باز مي‌دارد. مگر اين سهراب نيست که با همه‌ي جواني و ناآزمودگي و سوداهاي دلاوري، جاي بجاي به گواهي احساس خويش دل مي‌سپرد و رستم را به آشتي و راستگويي و شناساندن خويش، مي‌خواند؟

به پيش جهاندار پيمان کنيم
بمان تا کسي ديگر آيد برزم
دل من همي با تو مهر آورد
همانا که داري ز گردان نژاد
 

 

دل از جنگ جستن پشيمان کنيم
تو با من مباز و بياراي بزم
همي آب شرمم به چهر آورد
کني پيش من گوهر خويش ياد
 

و در آغاز نبرد نيز پس از شنيدن داستان دليري‌هاي پيشين رستم، پاي مي‌فشرد که:

من ايدون گمانم که تو رستمي
 

 

گر از تخمه‌ي نامور نيرمي
 

و نيز در گفتگو با هومان هوشمندانه تکرار مي‌کند:

نشانهاي مادر بيابم همي
گماني برم من که او رستمست
نبايد که من با پدر جنگجوي
 

 

بدان نيز لختي بتابم همي
که چون او به گيتي نبرده کمست
شوم خيره روي اندر آرم بروي
 

ولي پس از انکارهاي پي‌درپي رستم، سهراب به ناکامي امّيد برمي‌گيرد. گويي همه‌ي جهان بيکباره برخاسته‌اند تا اين دلاور نوجوان و آيين‌شکن را بفريبند.

از اميد سهراب شد نااميد
 

 

برو تيره شد روي روز سپيد
 

سهراب نه تنها سنگدل و بي‌مهر نيست، بلکه خردسالي هوشمند است. اينکه سهراب در هيچيک از نبردها آهنگ جان هم‌رزمان خود را ندارد –هژير را رها مي‌کند، گردآفريد را امان مي‌دهد و سرانجام رستم را- نيازمند بررسي است. اين کردار سهراب را از چند سو مي‌توان نگريست که مهم‌ترين آنها استواري او به نيروي خويش است و ديگر پاکدلي‌اش. ريشه‌ي کردار سهراب در دلاوري بسيار و در جواني اوست. گفتني است که جواني جوانان شاهنامه داستان دلکشي دارد که بايد به جاي خود بررسي شود. سهراب با همه‌ي خردسالي خردمند است و تفاوت او با بيژن نيز در همين است. شور پيکار در او آن‌چنان است که پهنه‌ي نبرد را ميدان بازي مي‌پندارد و دليرانه هرگونه رزمي را به سرخوشي و شادمانه مي‌پذيرد. ليک خردمندي و آرمانخواهي سهراب از انديشه‌ها و سوداهاي پرشورش بخوبي آشکار است. به هر شمار، سهراب نه بي‌مهر است و نه بي‌خرد.

اما در حق رستم نيز داوري شتابان کرده‌ايم و بيدادگري بسيار، اگر او را به خويشتن‌خواهي و آز متهم سازيم. جايي که سهراب ناآزموده و جاه‌خواه که جاه‌جويي او از تمام انديشه‌هاي پيشينش بروشني آشکار است، پدر را مي‌شناسد و دل به مهر او مي‌بندد، آيا رواست که رستم جهان‌ديده را چنان بي‌خرد و کوردل بپنداريم که با آن همه شواهد آشکار، که تنها يکي از آنها کافي است تا فرزند را به او بشناساند، باز در شناخت وي ناتوان باشد. حتي در اين گمان خود چنان پيش رويم که بينگاريم دست کم مهر او را نيز در ژرفاي دل خويش احساس نمي‌کند. مگر اين رستم نيست که تنها با همان سخنان نخستين گيو پيام‌آور که از نيرو و پهلواني سهراب ياد مي‌کند بي‌اختيار زبان مي‌گشايد:

من از دخت شاه سمنگان يکي
 

 

پسر دارم و باشد او کودکي
 

آيا اين هراس از سهراب است که در اجراي فرمان کاوس او را اين چنين به سستي وا مي‌دارد و در برابر شاه به پرخاشجويي مي‌کشاند يا مهر به او؟ در سراسر تايخ اين نخستين بار نيست که يک انسان ناچار مي‌شود ميان فرزند و خانواده‌ي خويش از يک سو، و ميهن و پيمانهاي اجتماعي‌اش از سوي ديگر، به چنين گزينش دردناک و رنج‌آوري تن در دهد. اوج تراژدي در همين جا و در همين گزينش است. اگر جز اين بود داستان رستم و سهراب جز افسانه‌ي بي‌منطقي نبود که پيرزنان به گوش کودکان باز مي‌گويند.

پهلواني که بارها حتي پيشنهاد شاهي ايران را نپذيرفته، و چنين سرسختانه بر سر پيمانها و آيين‌هاي خويش وفادار مانده است، چگونه مي‌تواند گردن گذار جاه‌جويي‌ها و انديشه‌هاي بدعت‌گزارانه‌ي فرزند خود گردد؟ رستم دارنده گوهرهاي بسياري است که پيش از اين برشمرده‌ايم، ليک آيين‌شکن نيست.

حال که رستم راه نبرد با فرزند را برگزيده است، آيا بايد به نيروي او تسليم شود؟ در اين صورت باز هم هدفهاي خويش را رها کرده است. آن هم در شرايطي بسيار بدتر و خطرناکتر. چرا که سهراب اين بار بدون نيروي داوري‌کننده سدّ سازنده‌ي انديشه‌ي پدر، و با خشمي که از کشتن او خواهد يافت، با دستي بازتر و انديشه‌اي آزادتر به شکستن آيين‌ها و سرنگوني کاوس خواهد پرداخت و بدين‌گونه بسادگي نام و ميراث پدرانش را خواهد آلود. چه دستاويزي براي کشتن کاوس از اين بهتر که تو پدر را آگاهانه و به مکر به پيکار من فرستاده‌اي؟ اين بار هيچ چيز سدّ راه او نخواهد بود. مگر جز اين است که رنج رستم رنج ميهن است و ميثاق‌هاي پهلواني خويش؟ پس نه تنها بايد به پيکار با فرزند برخيزد، بلکه در چيرگي بر او نيز بايد بکوشد.

اين است که پس از نخستين شکست، براي چندمين بار در اين سوگنامه، رستم کرداري شگفت از خود نمايان مي‌سازد. او در پيکار به ترفندي دست مي‌يازد که بظاهر ناجوانمردانه است، آنهم با دلاوري نوجوان و ساده‌دل که بارها وي را به آشتي خوانده و مهر خود را به او نمايانده است. شگفتي کردار رستم در ظاهر ناجوانمردانه‌ي آن است. اين درست است که پيش از اين رستم براي پيروزي مکر را مجاز مي‌دانسته، ليک ترفند او پاسخ حريفي ترفندبازتر، و ريايش پاسخ هماوردي رياکارتر بوده است. کردار رستم در برابر هم‌رزمي چون سهراب هيچ‌گاه بدين گونه نبوده است. شگفتا که رستم تا کجا پيش مي‌رود. به دستاويز آييني خود ساخته و دروغين از چنگال مرگ مي‌رهد تا بار ديگر زمان يابد و وظيفه جانکاه خود را به انجام رساند.

شايد بتوان گفت که هر پهلواني، به هنگام رزم، گرفتار گونه‌اي از خودبيگانگي مي‌شود و گوهر رزم منش‌هاي پيکارجو و پهلواني او را مي‌افروزد. رزم، رزم است و پيکار برانگيزنده‌ي خوي چيره‌خواه هر انسان. هنگامه‌ي رزم، چه به گونه‌ي فردي و چه به‌طور جمعي، انسان را از کردار و منش‌هاي روزانه و عادّي خود دور مي‌کند و وسيله تبديل به هدف مي‌شود. در اين حال نبرد منطق ويژه‌ي خود را مي‌يابد و بدين‌سان آدمي نسبت به خويشتن خويش بيگانه مي‌شود. اما کردار رستم به هنگام پيکار با سهراب هيچ‌گاه از منطق آيين‌خواه او، که پيش از اين برشمرديم، دور نمي‌گردد و گوهر رزم و روحيه‌ي چيرگي بر هم‌رزم بر کردار رستم اثر نمي‌بخشد.

در هر حال ميوه‌ي دومين نبرد، پيروزي رستم است و جگرگاه دريده‌ي سهراب. اما هنگامي که سهراب زخم برمي‌دارد و رستم وظيفه‌ي خويش را پايان‌يافته مي‌بيند، و نيز با آشکار شدن راز پنهان و پايان يافتن توانايي پدري دردمند، ناگهان رستم از کابوسي ژرف و مرگ‌آور رها مي‌گردد و بيکباره همه‌ي آنچه را که در درون خود احساس مي‌کرد ولي فرو مي‌خورد و به پيکارشان برمي‌خاست، ناگهان سر بر مي‌کشند و پهلوان فداکار را شعله‌ور در بر مي‌گيرند.

چو بشنيد رستم، سرش خيره گشت
همي ريخت خون و همي کند موي
همي گفت کاي کشته بر دست من
 

 

جهان پيش چشم اندرش، تيره گشت
سرش پر ز خاک و پر از آب روي
دلير و ستوده به هر انجمن
 

 اکنون رهاندن فرزند از چنگال مرگ کرداريست درست و شايد جبران ستمي که مي‌پندارد بر فرزند روا داشته است، و نيز آرامش درون که جز با رهايي سهراب باز نخواهد گشت. اين است که رستم گودرز را سوي کاوس مي‌فرستد تا شايد تنها يکبار به پاداش تمام از خودگذشتگي‌ها و نيکي‌هاي گذشته‌اش از نوشداروي شاه براي رهايي فرزند بهره جويد.

گرت هيچ يادست کردار من
از آن نوشدارو که در گنج توست
به نزديک من با يکي جام مي
مگر کو به بخت تو بهتر شود
 

 

يکي رنجه کن دل به تيمار من
کجا خستگان را کند تندرست
سزد گر فرستي هم اکنون به پي
چو من، پيش تخت تو کهتر شود
 

ليک کاوس بدخوي و تهي‌مغز که جوياي زمان بود تا به بددلي کين کردار خشن رستم را بازستاند، مردي که کوتاه زماني پيش از اين، از سر بيم، چاپلوسانه آماده‌ي پذيرش هرگونه خواري بود و از سر حقارت به پهلوان خويش مي‌گفت:

چو آزرده گشتي تو اي پيلتن
 

 

پشيمان شدم، خاک اندر دهن
 

اکنون آشکارا پاسخ فداکاري و فرزندکشي رستم را، آن هم در چنين زمان پريشاني که سهراب در مرز مرگ و زندگي است، چنين مي‌دهد:

اگر زنده ماند چنان پيلتن
شود پشت رستم به نيرو ترا
اگر يک زمان زو بمن بد رسد
شنيدي که او گفت کاوس کيست
 

 

............................
هلاک آورد بي‌گماني مرا
نسازيم پاداش او جز به بد
گر او شهريارست پس طوس کيست؟
 



|    خبرنامه     |    پیوندها    |    پیوند با ما    |